بي سرزمين تر از باد
 

    عليرغم نمايش فيلم 300 در سراسر دنيا پروژه "ذوالقرنين" همچنان بلاتكليف است            

خبرگزاري فارس: در شرايطي كه فيلم 300 تاريخ و تمدن ايران را زير سوال ‌برده است ،پروژه "ذوالقرنين" كه قرار بود 2 سال پيش درباره زندگي "كوروش بزرگ" پادشاه ايراني ساخته شود ،بلاتكليف مانده است.

عزيز الله حميدنژاد نويسنده و كارگردان اين پروژه در گفت و گو با خبرنگار سينمايي فارس درباره فيلم 300 و به سرانجام نرسيدن پروژه ذوالقرنين گفت: زماني كه پروژه ذوالقرنين را شروع كردم، فيلم اسكندر ساخته شده بود وقتي فيلم را ديدم به اين فكر افتادم كه ما با اين فرهنگ غني كه داريم چرا بايد اجازه بدهيم ديگران با نگاهي يك سويه به پيشنه چندهزار ساله ما نگاه كنند و آن را به دنيا معرفي كنند.
وي ادامه داد:اين اتفاق حاصل كوتاهي ما است، دست‌اندركاران ما همه چيز را معاصر مي ببنند و اصلا به گذشته برنمي‌گردند.كشورهايي در دنيا هستند كه تمدن ندارند اما براي خودشان تمدن كاذب مي‌سازند براي اينكه بگويند ما آدم‌هاي غني هستيم.اما ما پيشينه محكمي داريم كه اسناد، مدارك و تاريخ آن را ثابت مي‌كند و خودمان سعي مي‌كنيم آن را نبينيم و حتي پاك كنيم.
حميدنژاد به پروژه ذوالقرنين اشاره كرد و گفت: در زمينه ذوالقرنين مطالعه كردم و انطباق آن را با كوروش كبير نزديك ديدم .بسياري از دست‌اندركاران و كارشناسان اين امر را تأييد مي‌كنند. به اين فكر افتادم چرا ما چنين شخصيتي را به دنيا معرفي نكنيم قبل از اينكه آنها معرفي كنند. چون انگليسي‌ها و آمريكايي‌ها پروژه‌هايي را در دست دارند كه روي شخصيت كوروش كار كنند. شخصيتي كه آنها معرفي خواهند كرد قطعا مخالف تاريخ خواهد بود. قطعاً آنها مليت، تمدن، بشر دوستي ايران را تأييد نمي‌كنند.
وي درباره تعلل مسئولين براي ساخت پروژه ذوالقرنين گفت:براي ساخت اين سوژه نامه‌اي به سازمان صدا و سيما و آقاي ضرغامي نوشتم. ايشان مسئله را به سيما فيلم انتقال داد. پنج جلسه با مسئولان سيما فيلم و اعضاي شورا فيلمنامه صحبت كردم و تلويحاً اهداف و موضوع تأييد كردند. منتهي در شروع كار تعلل كردند. احساس كردم شايد يك اراده قوي‌تري بايد پشت كار باشد تا چنين كارهايي توليد شود. ما وقتي فيلمي مثل 300 را مي‌بينيم مي‌گوييم چرا درباره تمدنمان كاري نكرديم. در صورتيكه ما قبل از اين اتفاقات بايد اقدام مي‌كرديم.
اين كارگردان سينما اضافه كرد: كسي نگفت كه اين پروژه را كار نمي‌كند و چندين بار تصميم گرفتند تحقيق و نگارش كار را جدي نگاه كنند و وارد قرارداد شويم اما نشديم. با مسئولان ديگر فرهنگي صحبت كردم عموماً همه تأييد مي‌كنند ولي هيچكس جرأت قدم گذاشتن به جلو را ندارد. شايد به اين دليل كه مديران فرهنگي ما امنيت شغلي ندارند اما بايد منافع ملي را در نظر بگيرند.
حميد نژاد اظهار داشت:اميدوارم مسئولان به مسائل اين چنيني جدي نگاه كنند و فقط شعار ندهند و مقطعي عمل نكنند. فيلمي ساخته مي‌شود چند روزي بحث و صحبت مي‌شود و نهايت فراموش مي‌شود.
وي در انتها خاطر نشان كرد:معتقدم مي‌توانيم نگاه انساني و فرهنگي‌مان را به دنيا معرفي كنيم و به نوعي مقابله فرهنگي كنيم .ما در مقابل فيلم بدون دخترم هرگز چه كار كرديم؟هنوز ايراني‌هاي خارج از كشور بايد توضيح بدهند كه ما چگونه مليتي هستيم ولي يك فيلم مي‌تواند جواب روشني براي اين نگاههاي منفي داشته باشد.

جمعه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٥ - عليرضا | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

 

                   روز ملی خلیج فارس                    

 

در آخرين نشست مشترك نمايندگان برخي تشكل‌هاي دانشجويي كشور كه روز سه‌شنبه برگزار شد، برگزاري جشنواره بزرگ روز ملي خليج فارس مورد تصويب قرار گرفت.

به گزارش گروه دريافت خبر خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، در اين نشست كه نمايندگان دفتر تحكيم وحدت(طيف شيراز)، بسيج دانشجويي، اتحاديه انجمن‌هاي اسلامي دانشجويان مستقل، جامعه اسلامي دانشجويان، جنبش عدالتخواه دانشجويي، سازمان اسلامي دانشجويان (سادا)، اتحاديه تشكل‌هاي دانشجويان دانشگاه آزاد، مجمع اسلامي دانشجويان دانشگاه آزاد و مجمع صنفي نشريات دانشجويي حضور داشتند، مسائل سياسي، اجتماعي و فرهنگي كشور و تحولات منطقه‌اي و بين‌المللي مورد تحليل قرار گرفت.

در ادامه اين نشست نمايندگان تشكل‌هاي دانشجويي ضمن هشدار نسبت به حركت‌هاي خيانتكارانه و تفرقه‌افكن برخي از قدرت‌هاي غربي در راستاي جعل هويت تاريخي، مذهبي و ملي ملت‌هاي منطقه به ويژه تاريخ كهن ايران اسلامي، برنامه اصلي جنبش دانشجويي در ابتداي سال 86 را برگزاري جشنواره بزرگ خليج فارس در 10 ارديبهشت ماه - روز ملي خليج فارس- اعلام كردند.

همچنين در اين نشست، عملكرد يك ساله جنبش دانشجويي كشور مورد نقد و بررسي قرار گرفت.

 

جمعه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٥ - عليرضا | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

 

    ماهنامه كميك گل‌آقا منتشر شد    

rj-mah-comic1.jpg

اولين شماره ماهنامه كميك گل‌آقا، ويژه بهمن و اسفند 85 منتشر شد.
سردبيري و مديريت هنري اين ماهنامه را كه شماره اول آن آريو- بازگشت به سرزمين خورشيد نام گرفته، بر عهده امير حسين داودي است و طراحي آن را مرتضي محمد و مسؤوليت سايه را كيوان عابديني به عهده دارند.
داستان آريو نوشته گيتي صفرزاده و برگرفته از حكايتهاي قديمي ايراني است.
ماهنامه كميك گل‌آقا قصد دارد فضايي براي طرح و عرضه كميك استريپ ايراني ايجاد كند.
شماره بعدي اين ماهنامه ارديبهشت‌ماه 86 منتشر خواهد شد.

جمعه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٥ - عليرضا | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

 

              سد سلمان فارسی ساسانیان را به زیر آب برد                

خبرگزاری میراث فرهنگی گزارش می‌دهد سد سلمان فارسی در دشت داراب استان فارس بدون اجازه سازمان میراث فرهنگی و گردشگری آب گیری شد.

برپایه این گزارش بیش از 20 محوطه ساسانی که هیچکدام کاوش نشده‌اند، به زیر آب رفتند. این خبرگزاری همچنین به عدم همکاری سازمان آب برای عملیات نجات‌بخشی محوطه‌های ساسانی دشت داراب فارس اشاره می‌کند.داراب كه محل استقرار ساسانی ها در استان فارس است از نظر باستان شناسان بسیار حایز اهمیت بوده و نیازمند كاوش است.

این گزارش می‌افزاید در صورت آبگیری سد ملاصدرا نیز، محوطه های ساسانی زیادی از بین می‌روند.

جمعه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٥ - عليرضا | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

 
كالبد هخامنشيان بر سينه كوه             
 
   
  
 اعظم السادات راستی
     از دشت‌ها و كوه‌ها كه بگذري و به سوي مركز ايران بروي، آن سوی يك دشت سه،چهاركيلومتری، در شمال كوه مهر(رحمت)، دنباله غربی حسين‌كوه از دور نمايان است. اندكی نزديك‌تر، نقش چند صليب بزرگ بر ديواره عمودی حسين‌كوه پديدار می‌شود و سرانجام از بالای تپه‌ای در جلوه كوه، «نقش رستم» رخ مي‌نمايد.
سينه جنوبی حسين‌كوه در اينجا به‌طور طبيعی به ‌صورت يك پرده بزرگ نمايشی به بلندی 70متر و پهنای 200متر درآمده است. در سمت راست اين ديواره با زاويه‌ای، پرده نمايش ديگری به پهنای 30متر قرار دارد. دو سلسله هخامنشی و ساساني به‌خوبی متوجه نمای خاص اين تكه كوه شده و به نحو شايسته‌ای از آن استفاده كرده‌اند.

هر يك از سه نقش بزرگ صليب‌شكل روبه‌رو و يك نقش در سمت راست زاويه‌ كوه، آرامگاه يكی از شا‌هان هخامنشی است. كمی پايين‌تر از سطح سه آرامگاه روبه‌رو، شاهان ساسانی نقش‌های برجسته‌ای از خود باقي گذاشته‌اند.
در سمت چپ و اندكی جلوتر از ديواره كوه، برج سنگی مربع‌شكلی نمايان است كه گویی نيمی از آن در خاك فرورفته. اينجا «كعبه زرتشت» خوانده شده و از آثار مسلم هخامنشی است. در آخر سينه كوه كه ديده نمي‌شود، يكي،دو نقش ديگر ساسانی وجود دارد.
كف زمين اينجا در جلو ديواره كوه 10متر بالاتر از كف واقعی آن در زمان گذشته است. بر اثر جمع‌شدن خاك و خاشاك و سنگ، سطح اين مكان بالا آمده است. كف حقيقی زمين، پايه «كعبه زرتشت» است.
 

آرامگاه «كورش بزرگ» ساختمان كاملاً مشخص و جداافتاده‌ای در جلگه «پاسارگاد» در چهل كيلومتری «تخت جمشيد» است. جايگزين‌كردن آرامگاه شاه در سينه كوه، يكي از ابتكارات «داريوش» بود. شاه‌های بعدی سلسله هخامنشی به پيروی از او آرامگاه خود را به همان شكل و ابعاد در  سينه كوه‌ها ساختند.
شايد ملكه يا افراد بسيار نزديك به شاه هم در همان آرامگاه جا داده می‌شدند، زيرا در داخل هر يك از آرامگاه‌ها بيش از يك تابوت سنگی وجود دارد. شايد اشيای گرانمايه يا سلاح شخصی شاه هم در كنار او گذاشته می‌شد كه البته هم اكنون چيزی از دستبرد دزدان در امان نمانده است.

امروزه آرامگاه هر یک از شاهان هخامنشی در نقش رستم شناسایی شده كه از سمت راست به چپ، به این ترتیب است.
آرامگاه تكی در ديواره راست زاويه، از آنِ خشايارشاه (456 – 468 پ. م) است. نقش‌های برجسته‌ اين آرامگاه از لحاظ هنر سنگتراشی از ظرافت خاصی برخوردار است زيرا در زمان اين شاه، هنر هخامنشی به اوج تكامل خود رسيده بود.
اولين آرامگاه بر ديوار روبه‌رویی كوه متعلق به داريوش است(486- 522پ. م). آرامگاه بعدی در سمت چپ آن متعلق به اردشیر اول (424-465 پ.م) است كه پس از خشايارشاه بر تخت نشست. سومين يا آخرين آرامگاه در سمت چپ بر ديوار روبه‌رو هم متعلق به داريوش دوم (404- 423 پ.م) است.

پس از داريوش دوم، ديگر در نقش رستم جا نبود و به‌ناچار دو شاه بعدی، اردشير دوم (359 – 404 پ. م) و  اردشير سوم (338 – 358 پ.م)، آرامگاه‌های خود را در دامنه كوه مهر مشرف به سكوی تخت جمشيد ساختند.
داريوش سوم آخرين پادشاه هخامنشی (336 – 330 پ. م) به دست يكي از سردارانش به نام بسوس(Bessus) در نزديكی دريای مازندران از پای درآمد.
پلوتارك (Plutarch) می‌نويسد كه يكي از سربازان اسكندر، به هنگام مرگ شاه فرارسيد. داريوش از او آب خواست. پس از نوشيدن آب و پيش از جان‌سپردن، داريوش اظهار تأسف می‌كند كه در موقعيتي نيست كه بتواند به نحوي شايسته از آن مرد تشكر كند. ساختمان آرامگاه هر شاه در دوران شاهی او شروع مي‌شد. داريوش سوم نگون‌بخت فرصت نيافت ساختمان آرامگاه خود را تمام كند. آرامگاه او امروزه در گوشه جنوبی و كمی دورتر از سكوی تخت جمشيد به همان حالت نيمه‌تمام، باقی مانده است.

به اين ترتيب جز آرامگاه کمبوجیه، جانشين كورش بزرگ كه سرنوشت جنازه‌اش پس از بازگشت از مصر معلوم نشد، آرامگاه يكايك پادشاهان هخامنشی شناسایی شده است.
نمای جلویی هر يك از آرامگاه‌ها، چه در نقش رستم و چه در تخت جمشيد، سه بخش افقی دارد؛ بخش بالایی به نمايش يك صحنه از مراسم دينی و درباری اختصاص يافته است. بخش مستطيل شكل مياني كه حالت صليب بزرگی به تمامی نما داده  ورودی آرامگاه است. بخش پايينی نيز صاف و خالی از نقش است.

در بخش بالایی، نقش شاه ديده می‌‌شود كه در لباس «پارسی» در سمت چپ صحنه روی يك سكوی سه پله‌ای ايستاده و به شعله‌های آتشی مي‌نگرد كه از يك آتشدان زبانه می‌كشد. او در دست چپ كمان گرفته و دست راستش را با كف باز به سوی آتش بلند كرده است. در گوشه بالای سمت راست صحنه، نشان گردی است با خط منحنی كه شايد مظهر خورشيد و هلال ماه باشد. در بالاي همان نقش، انسان بال‌دار («فر ‎ْشاهي» بنابر نظريه استاد شهبازی) ديده مي‌شود که حلقه‌ای در يك دست گرفته و دست ديگر را به نشان تبرك بلند كرده است. شماری از افسران «پارسی» و «مادی» يا بزرگ‌زادگان ايرانی در كنار ايستاده‌اند.

هم شاه و هم آتشدان جلو او روی يك تخت روان به شكل كرسی قرار دارند كه 28 نماينده كشورهای تابعه به عنوان «تخت­رانان» آن را روي دست‌های خود بلند كرده‌اند.
 در آرامگاه داريوش بزرگ، كتيبه‌ای پشت نقش شاه و همچنين ميان دو نيمه‌ستون مركزی ديده می‌شود كه در آن از يكايك «تخت‌رانان» نام برده شده كه كمك شايانی به شناسایی دقيق اين افراد كرده است. در همين كتيبه، داريوش بزرگ خود را معرفی كرده و سپس می‌گويد:

«...آن‌كه دوست من بوده است، او را ثروتمندانه پاداش داده‌ام. به خواست اهورامزدا، اينها هستند كشورهایی كه من تسخير كردم، بيرون از كشور پارس. بر آنها حكومت كردم، آنها هديه آوردند و آنچه من دستور دادم انجام گرفت. قانون من محكم بود. اگر تو فكر كني [بپرسی] كشورهایی كه داريوش‌شاه داشت كدامند، بنگر به آنان كه تخت مرا بلند كرده‌اند و آنها را خواهي شناخت... آن‌گاه خواهی دانست كه نيزه مرد پارسی دور رفته است، آن‌گاه خواهی دانست كه مرد پارسی دور از ايران نبرد كرده است».
با كمی دقت می‌توان ديد كه پايه‌های كرسی شاه، چندانگشتی از زمين بلند شده؛ يعني به حركت درآمده است. چون «تخت‌رانان» زير كرسی ديد كافی نداشتند، فرد ديگری بايد يكي از پايه‌های كرسی را از بيرون می‌گرفت، در حالی كه فرد ديگری پايه ديگر كرسی را گرفته آن را می‌كشيد. اين فرد دومی در سمت راست كرسی قرار گرفته، اما دست‌هايش را به‌طور غيرطبيعی به سمت عقب برده است.

بخش مربع‌شكل ميانی نمای آرامگاه كه باز هم براي تمام آرامگاه‌ها يكسان است، بنای جلویی يك ايوان كاخ هخامنشی را نشان می‌دهد. اين ايوان چهار نيمه‌ستون با سرستون‌های گاو دوسر دارد كه تير چوبی زير سقف را بر دوش خود نگه‌داشته‌اند. لبه سقف با دندانه مزين شده است. درگاهی ميان دو ستون وسطی كه به داخل آرامگاه راه دارد به چهار تكه افقی تقسيم شده است. سه تكه بالایی، كاملا سنگی بوده، تكه پايينی به عرض 5/1متر از دو لنگه در تشكيل شده كه بر پاشنه در می‌گشتند. بی‌شك هدف اين بود كه پس از دفن شاه، آرامگاه برای ابد بسته بماند اما با گذشت زمان و شايد اندكی پس از انقراض شاهنشاهی هخامنشی، آرامگاه‌ها يكي پس از ديگری شكافته شد و هرچه از اشيای گرانبها در آن بود به تاراج رفت.

معضل خط آهن
اين روزها اجراي طرح راه‌آهن شيراز ـ اصفهان كه مطالعات آن در سال1373 آغاز شده، با سرعت بيشتري درحال پي‌گيري است. بر اساس اين طرح، خط‌ آهن از نزديكي نقش رستم مي‌گذرد.
از سوي ديگر كارشناسان بنياد پارسه ـ پاسارگاد كه سرگرم ثبت نقش رستم در فهرست آثار جهاني هستند،‌ معتقدند كه اين راه‌آهن به مجموعه باستاني نقش رستم آسيب رسانده و از ثبت جهاني آن جلوگيري مي‌كند.

آنها معتقدند راه‌آهن هم‌اكنون از فاصله 359متري نقش رستم مي‌گذرد كه اين فاصله بايد تا 900متر افزايش يابد. در نشستي كه روز 13آذرماه با هدف بررسي مسائل طرح‌شده ميان وزارت راه و ترابري و سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري برگزار شد، ضمن تاكيد بر اهميت حفظ و صيانت از ميراث فرهنگي، پروژه راه‌آهن به‌مدت يك‌ماه براي گرفتن تصميم و انتخاب بهترين مسير كه در حريم شهر استخر واقع نشود، متوقف شد.

 

 

دوشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٥ - عليرضا | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

 
                               حمايت يونسكو از روز جهانى شعر                    
       كميسيون ملى يونسكو كه در سال ۷۸ اول فروردين را به عنوان روز جهانى شعر نامگذارى كرده بود، اهداف خود را حمايت از نهضت هاى شعرى ملى، منطقه اى و بين المللى عنوان كرد. در بيانيه يونسكو حمايت از ناشران كوچك براى حضور در بازار كتاب، پيوند بين شعر و ساير هنرها، ارائه تصويرى سازنده و واقعى از شعر از اهداف اين سازمان بين المللى ذكر شده است. همچنين معرفى بهتر شعر به عنوان يكى از ويژگى هاى آموزشى، برگزارى مسابقات شعر و اعطاى جوايز، تدوين اسامى انجمن هاى شعر در كشورهاى گوناگون و... از ديگر اهداف يونسكو براى پيشرفت شعر هستند.
دوشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٥ - عليرضا | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

 

داستان دروغین و مضحک پیروزی 300 سرباز "پاک "! اسکندر بر 120 هزار ایرانی "وحشی"!

  خبرگزاري انتخاب : شرکت فیلم سازی «وارنِر بِرادِرز» در تاره ترین اقدام خود علیه ایرانیان، فیلمی با عنوان «سیصد» ساخته است که ماجرای آن در مورد حملهء اسکندر مقدونی به ایران است. نکته خاص و عجیب ماجرای ساختگی فیلم، پیروزی 300 سرباز اسکندر بر سپاه صدهزار نفری ایران است!

 

        شرکت فیلم سازی "وارنِر بِرادِرز" در تاره ترین اقدام خود علیه ایرانیان، فیلمی با عنوان "300" ساخته است که ماجرای آن در مورد حملهء اسکندر مقدونی به ایران است. نکته خاص و عجیب ماجرای ساختگی فیلم، پیروزی 300 سرباز اسکندر بر سپاهی 120 هزار نفری ایران است!

بنابراین گزارش، اين فيلم که دو روز پیش اکران شده است، روايت جعلي جنگ خشايار شاه با شاه يونان، لئو نيداس، است.ایرانیان ، مردمانی هیولا صفت ، فاقد فرهنگ و شعور و انسانیت قلمداد می شوند که جز حمله به سرزمین های دیگر، تهدید صلح و کشتن انسان ها ، چیز دیگری نمی دانند و البته در مقابل این قوم " شرور" چاره ای جز جنگ و نابودی آنها نیست تا بلکه جهانیان از دست این " محور شرارت" رهایی یابند .

در این فیلم، ارتش امپراطوری ایران به فرماندهی خشایار شا، چونان ارتشی از شاطین تصویر شده و حتی چهره برخی شخصیت های ایرانی فیلم، شباهتی به چهره یک انسان ندارد و بیشتر شبیه شخصیت های خونخوار فیلم های علمی - تخیلی است.
همچنين شخص خشايارشا را چنان نشان داده شده است كه انگار وي تمابلات همجنس گرايانه دارد.

یکی از منتقدان این فیلم رو اینچنین توصیف کرده است: "یکی از نئشه کننده ترین فیلم های تاریخ! یک فیلم خسته کننده ، یک فیلم ساخته شده مثل غذای آماده از روی فیلم عالی ، با فیلم نامه بهتر ، بازیگری بهتر ، نبرد های جلوه کننده تر. 300 نفر برای آزادی خودشان جنگیدند ولی در آخر 300 نفر (یکیش خودم) دو ساعتشون وقت زندگیشون رو می خوان پس بگیرند.

به گفته ی او، فیلم قطعا تحریک کننده برای پارس ها خواهد بود. چرا که به نمایش تخیلی از ارتش پارس ها پرداخته شده است. چیزی که تا به این لحظه این نوشته ای در هیچ مجله ای از آن چاپ نشده است.

تهيه كنندگان اين فيلم براي آن نام 300 را برگزيده‌آند. درهمين ارتباط طي چند روز گذشته ايرانيان خارج از كشور به خصوص دانشجويان ايراني مقيم مالزي با ارسال تعداد متعددي نامه به گروههاي دانشجويي داخلي و خارجي و ارگان‌هاي مختلف بين المللي نسبت به توليد و نمايش فيلم 300 آخرين محصول كمپاني برادران وارنر اعتراض نمودند.

قرار است از هفته آينده اين فيلم كه از سوي منتقدين؛ سراسر كذب ارزيابي شده است در سينماهاي مالزي نيز به نمايش درآيد كه مي‌تواند موجبات ايجاد نگاه‌هاي بدبينانه و شكل گيري نوعي نگاه وحشي منشانه نسبت به ايرانيان را فراهم آورد.

كارگردان هاليوودي در اين فيلم مثل اكثر روايت هاي غربي از تاريخ، ايرانيان را افرادي وحشي، نادان، خونريزو غيرمتمدن و در مقابل «يونانيان» را افرادي بسيار غيور، شريف و دلاور معرفي كرده است.

در پوستر اين فيلم نيز نامي كه به عنوان 300 براي فيلم برگزيده شده است مشابه كلمه انگليسي باغ وحش به تحرير در آمده است.

كارشناسان سينمايي ساخت اين فيلم و نمايش آن در چنين زمان حساسي را مرتبت با اهداف سياسي آمريكائيان قلمداد مي كنند و بر اين باورند كه هدف از نمايش اين فيلم درنهايت به تحريك افكار عمومي بر ضد ايران و فرهنگ و تمدن ايراني منتهي خواهد شد.

كمپاني هاليوودي «برادران وارنر» فيلم جديد خود با نام 300 را بر اساس كتابي از «فرانك ميلر» ساخته است و پس از « بي باك » و « شهرگناه » سومين اثر سينمايي است كه از روي كتاب‌هاي كميك استريپ فرانك ميلر ساخته شده است با اين تفاوت كه اين فيلم در مورد جنگ ميان شاه يوناني (لئونيداس) درمقابل خشايارشاه ايراني با ارتش يكصد وبيست هزار نفري مي باشد.

«زاك اسنايدر»، كارگردان هاليوودي در فيلم جنگي، تاريخي «300» تلاش كرده تا روايت تاريخي مبارزه خشايارشا اول، پادشاه ايران با «لئونيداس»، شاه اسپارت را به تصوير بكشد.

داستان اين فيلم كه به شكل اغراق اميزي سعي شده تا با استفاده از جلوه هاي ويژه و به تقليد از تكنيك فيلم هاي مشهور اخير ساخته شود، عبارت است از جنگ ايران و يونان در ميدان جنگ ترموپيل (گردنه معروفي در يونان ، بين كوه اويته - Oyete - و خليج ماليك) جايي كه پادشاه اسپارتي يعني لئونيداس ارتش 300 نفري خود را عليه ارتش عظيم ايرانيان تجهيز كرد تا مقابل سپاه خشايارشاه ايستادگي كنند... اما گوژپشتي دروازه‌هاي شهر را به روي لشگر ايران باز مي‌كند بنابر روايت هرودوت از تاريخ، اين 300 اسپارتي توانستند جلو لشگر عظيم خشايارشاه به مدت 3 روز مقاومت كنند.

اما داستان واقعي بدين صورت است كه يونايان در زمان داريوش بزرگ به ايران حمله آورده و سارديس را به آتش كشيده بودن، در نتيجه داريوش بزرگ براي حفاظت از كشور پهناور ايران راه حل را در فتح يونان مي پندارد.

پس از وي در زمان فرزندش خشايار شاه اين اقدام عملي مي شود، و ايرانيان نيز به يونانيان حمله ور مي شوند.
گفتني است در شرايط روزگار ديرين هر جنگاور يوناني 7برده در اختيار داشت،بنابراين مي توان به صراحت گفت كه آنها 300نفر نبوده اند.

در ساخت اين فيلم فاصله داستان تا واقعيت به حدي زياد است كه حتي خشايارشا به صورت يك پادشاه آفريقايي به تصوير كشيده شده است.

عليرغم همه تلاش دانشجويان و ايرانيان خارج از كشور تا كنون از سوي مقامات ايراني خبري در خصوص تلاشهاي انجام شده درجهت قانع نمودن دولتها در عدم نمايش اين فيلم منتشر نشده است.


* اعتراض ایرانیان
جمعی از ايرانيان نيز با گردآوری امضا و انتشار يک نامه سرگشاده، به پخش اين فيلم توسط استوديوی برادران وارنر در هاليوود، اعتراض کرده اند.

گوشه هايی از نبرد سه روزه ترموبيل بين لشکرايران و ۳۰۰ تن از سربازان يونان باستان، موضوع داستان مصور کتابی از فرانک ميلر است که به تازگی فيلمی از روی آن ساخته شده و از روز جمعه در سينماهای آمريکا وجهان به نمايش درآمده است.

بسياری از ايرانيان مقيم خارج از کشور، پيش از نمايش عمومی فيلم، با تماشای صحنه هايی از  تبليغات اين فيلم در سينماها با توجه به اشتباهات تاريخی که درآن به وقوع پيوسته و به خصوص تصوير ناهنجاری که از خشايار شا پادشاه ايران به تماشاگر داده شده، بلافاصله با گردآوری امضا به استوديوی پخش اين فيلم «وارنر برادرز» اعتراض کردند.

ميترا فرخزاد نقاش و عکاس ساکن آريزونا، يکی از اولين کسانی است که اقدام به جمع آوری امضا و اعتراض به استوديوی پخش فيلم ۳۰۰ کرده است و در کمتر از دو روز، بيش از ۱۰ هزار امضاکننده معترض ديگر به او پيوسته اند.

خانم فرخزاد می گويد: «در باره اين موضوع نبايست سکوت اختيار کرد چرا که نمايش خشايار شا پادشاه ايران به شکل يک هيولا، غرور ملی ايرانيان را جريحه دار کرده است.»

نویسنده وبلاگ «هر روز عکس»، می نویسد: راجع به فيلم «۳۰۰» چيزی شنيده‌ايد؟ فيلمی است بر اساس کتابی از «فرانک ميلر» در مورد جنگ ميان شاه يونانی (لئونيداس) با ۳۰۰ نفر مرد جنگی، و خشايارشاه ايرانی با ارتش ۱۲۰۰۰۰ نفری!

و رشادتها و دليري های آن «۳۰۰» نفر که تا پای جان، و مهمتر از آن برای پيشبرد دموکراسی، با آن ۱۲۰۰۰۰ نفر وحشی غير متمدن «بی‌دمکراسی» و احمق ميجنگند و آخر، با شکستی پرافتخار، ميميرند.

اين فيلم مهيج هنوز اکران عمومی نشده، ولی ديروز ما در برلين اين افتخار رو داشتيم که زودتر از اکران، آنرا در جشنواره‌ی فيلم برلين تماشا کنيم.

البته اين افتخار نصيب من نشد، ولی همکارانم، به همراه دوست ايرانيم، فرنوش، به ديدار اين فيلم شتافتند. و امروز حال و قيافه‌ی فرنوش ديدنی بود:

- فرنوش در حاليکه صدايش از عصبانيت ميلرزد و اشک در چشمانش جمع شده تعريف ميکند: افتضاح به معنای واقعی، ايرانيها را مثل حيوان نشان داده بود: بدوی، با پوششی مثل تروريستهای امروزی، جلادگونه با چشمهايی پر از خون، سياه پوست، …

ميگويم خب، ۲۰۰۰ سال پيش بوده، قيافه‌ها بايد هم بدوی باشند، جنگ هم بوده، نميشه که همه صلح‌طلب و مهربان به‌نظر برسند، ضمن اينکه امپراتوری ايران، گستره‌ای از قومها بوده، سياه پوست يا پوستی با رنگ تيره هم نبايد کم بوده باشد.

- ميگويد آخر يونانيها همه خوش‌تيپ، هيکلهای ورزشکاری، با درايت، شجاع، زيرک که با يک حرکت شمشير، ۱۰۰۰۰ نفر ايرانی را قلع و قمع ميکنند…

ميگويم، خب چه انتظاری داری عزيز من، تو هم اگر بخواهی دشمنت را به تصوير بکشی همه را زشت و احمق و عقب‌افتاده نشان ميدهی، خودت را شيک و خوشگل و باهوش. مگر در فيلمهای جنگ، عراقی‌ها را نديده‌ای؟

- ميگويد قبول دارم، هميشه اغراق ميشود، اما نه اينکه همه‌ی واقعيتها را تحريف کنند؛ آخر همه‌ی ايرانيها را اين شکلی نشان ميداد، زنهايشان را هرجايی، پادشاهشان را، خشايار شاه، را با صورتی پر از گوشوره و آرايش غليظ، همجنس‌باز،…

ميگويم خب مگر نه اينکه پدر تاريخشان، هردوت گفته ايرانيها، زنهايشان را به ميهمانشان تعارف ميکردند؟ مگر کم بوده در تاريخمان، شاهد و ساغر و …. . خب، برداشتشان از ايران همين ميشود ديگر، اما بيننده‌ی فيلم بايد عاقل باشد، مگر ميشود دو همسايه، در يک زمان مشابه، يکی اينقدر متمدن، باهوش، با درايت، ديگری آنقدر عقب افتاده و احمق؟ مشکل اينجاست که تاريخ را هميشه پيروزها مينويسند، هيچ فيلم يا کتاب و يا سند قابل عرضه‌ای از ايرانيها ديده‌ای که بخواهد اطلاعات بيغرضی از زاويه ديدی دیگر ارائه دهد؟ ضمناً اين هم يک فيلم (فيلم-انيميشن) است، نه سند تاريخی، که خودت را اينقدر ناراحت ميکنی.

- ميگويد آخر مردم برای يونانيها دست ميزدند. آنها را وقهتی ايرانيها رو مثل مورچه ميکشتند و دست و پایشان را با شمشير ميپراندند، تشويق ميکردند…

ميگويم خب فيلم اکشن بوده، چه انتظاری داری، اينها همانهايی هستند احتمالاً که ميروند فيلمهای جنگ ستارگان ميبينند و برای کشته شدن آدم فضايی‌های بدذات هورا ميکشند.

- ميگويد آخر ايرانيها رو هو ميکردند و به حماقتشان ميخنديدند،… اينقدر شور بود که آخر فيلم، یک ايرانی ديگر حاضر در سالن بلند شد و شروع کرد به بدگويی از فيلم و انتقاد به تشويق‌کنندگان…

ميگويم خب، تو هم اگر ايرانی نبودی، حتماً با قهرمان و نقش اول فيلم همذات‌پنداری ميکردی، نه با شکست‌خوردگان.
- ميگويد نه تو درک نميکنی، واقعاً ناراحت‌کننده بود، جای تاسف دارد برای اروپايی‌ها که خودشان را با معلومات ميدانند و آمريکايی‌ها را مسخره ميکنند.

ميگويم من کاملاً احساست را درک ميکنم، شايد اگر خودم هم به تماشای فيلم آمده‌بودم همينقدر عصبانی و ناراحت بودم، اما چه ميشود کرد؟ فيلم است ديگر، مگر ايرانی‌ها اعراب را و حمله‌شان را همين شکلی نشان نميدهند در فيلمها و کتاب‌هايشان؟ اين رسم هر دشمنی و جنگی است.


* توجیهات یک ایرانی همکار «سیصد»

خانم اعظم علی، خواننده ايرانی گروه  «نياز» -  ساکن  لس آنجلس -  که در خواندن آوازهای  موسيقی متن فيلم ۳۰۰  با آهنگساز اين  فيلم «تايلر بيتز» همکاری داشته است، در روز پخش جهانی فيلم - جمعه نهم  ماه مارس - در يک اطلاعيه،  اين همکاری را چنين توجيه کرد: «بايد اعتراف کنم که در وحله اول با تماشای صحنه های  فيلم و تصوير منفی که از ايرانيان در آن به  تماشاگر داده می شود، مطمئن نبودم که بخواهم در اجرای موسيقی آن نقشی داشته باشم، اما در عين حال می دانستم که در طول ساليان، کمتر اتفاق افتاده است که فيلم های تاريخی ساخت هاليوود، اطلاعات دقيق و صحيحی در اختيار تماشاگر بگذارند.»

در اطلاعيه خانم علی آمده است: «درضمن می دانستم که نمايش چهره  ناخوشايندی از مردمان فرهنگ های ديگر از جمله مردم خاورميانه، به ويژه در شرايط کنونی، می تواند عکس العمل های منفی بسياری در ميان تماشاگران ايرانی به وجود آورد. اما هرچه بيشتر به محتوی فيلم دقت کردم متوجه شدم که فيلم ۳۰۰ يک بازگويی واقعی  از تاريخ نيست و هر فرد هوشمندی می تواند اين موضوع را به خوبی تشخيص دهد. »

اعظم علی، از خوانندگان ايرانی اين فيلم که از سويی برخی صاحب نظران يک فيلم «ضدايرانی» توصيف شده، به وفاداری به داستان فرانک ميلر اشاره کرده و افزوده است: «زک اسنايدر، کارگردان اين فيلم نيز با آگاهی به اين موضوع که فرانک ميلر نويسنده کتاب وقايع داستان را به طور غير مسئول و بدون توجه به نکات دقيق تاريخی نوشته، خواسته است در فيلم ۳۰۰ به مندرجات اين کتاب مصور وفادار  بماند.»

خانم اعظم علی  همکاری خود  با  فيلم ۳۰۰ را يک انتخاب «دقيق و با مطالعه» خوانده است و در پايان اطلاعيه خود از معترضين ايرانی فيلم خواسته است که «اين فيلم را يک اثر خيالی از يک واقعه تاريخی  تلقی کنند و با ايجاد سرو صدا در اطراف آن باعث جلب توجهی بيش از آنچه شايسته اين فيلم است نشوند.»

اين خواننده، پيش از اين به عنوان هنرمندی «مستقل» شناخته می شد که از کليشه های عامه پسند دنيای سرگرمی فاصله گرفته و به دنبال خلق آثار هنری متفاوت است.

اما فيلم ۳۰۰، که اعظم علی، در موسيقی متن آن مشارکت کرده است، برای تصوير کردن داستان تخيلی فرانک ميلر، با هزينه بسيار و جلوه های ويژه گران قيمت ساخته شده و پيش بينی می شود که در سراسر جهان بتواند به فروش قابل توجهی دست يابد.

* بمب گوگلی

جمعی از ایرانیان نیز در اینترنت در تلاشند تا با ساختن یک «بمب گوگلی»، پیام «تحریف آمیز بودن داستان فیلم» را به گوش بسیاری برسانند.

برای این کار، وب سایتی نیز ساخته شده تا اطلاعات کافی درباره ابعاد «ضد ایرانی» این فیلم در آن قرار بگیرد. ایرانیان معترض می توانند با لینک دادن به این صفحه، امتیاز آن را در متور جسنجوی گوگل که محبوب ترین موتور جستجوی اینترنتی جهان است، بالا ببرند.

در صورت موفقیت این حرکت جمعی، زمانی که کاربران سراسر جهان، عنوان این فیلم را در گوگل، جستجو کنند، پیش از هر چیز با وب سایتی رو به رو می شوند که در آن، ابعاد مختلف اعتراض ایرانیان به چشم خواهد خورد.

* برای اعتراض به «سیصد» به آدرس زیر بروید:
http://www.petitiononline.com/wpci96c/

لينک لگوماهی و دستورالعمل ساخت بمب گوگلی
http://legofish.com/persiblog/004571.html

--------------------------------------------------------------------------------
مشخصات «سیصد»:

نام:
سیصد (300)

کارگردان:
زک اسنایدر (Zack Snyder)

تهیه کننده:
جیانی نوناری (Giani Nunnari)

فیلم نامه نویس:
زک اسنایدر (Zack Snyder)

کرت یانستاد (Kurt Johnstad)

بازیگران:
ژرارد باتلر (Gerard Butler) در نقش پادشاه لئونادیس

لنا هیدی (Lena Heady) در نقش ملکه گورگو

روریگو سانتورو (Rodrigo Santoro) در نقش خشایار شاه

دیوید ونهام (David Wenham) در نقش دیلیدوس : راوی

دومینیک وست (Dominic West) در نقش ترون

موسیقی:
تایلر بیتس (Tyler Bates)

فیلم بردار:
لری فونگ (Larry Fong)

ادیتور:
ویلیام هوی (William Hoy)

شرکت پخش کننده:
برادران وارنر (Warner Bros)

تاریخ انتشار:
9 مارس 2007 در آمریکا

زمان فیلم:
117 دقیقه

بودجه فیلم:
60 میلیون دلار

یکشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٥ - عليرضا | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

 

                             پاسارگاد را دريابيد...                          

هر آنكه تاريخ ايران وجهان را مطالعه كرده باشد به خوبي پي

به نقش ارزنده و تاريخ سازسلسله پارسي هخامنشي خواهد برد.

كوروش بزرگ بنيانگذار اين سلسله نخستين فرمان حقوق بشر را

صادر كرد.وي نخستين و پهناورترين امپراتوري دنيا را بنا نهاد.

به عقيده بسياري از اسلام پژوهان ، شخصيت ذوالقرنين كه در

قرآن كريم از وي به نيكي ياد شده است با ويژگيهاي كوروش بزرگ

مطابقت دارد.اين بزرگمرد تاريخ قرنهاست كه در پاسارگاد آرميده

است. بحث آبگيري سد سيوند و عواقب هولناك اين آبگيري مدتي

است كه در محافل ، مطبوعات و رسانه هاي داخلي و خارجي مطرح

است.كارشناسان معتقدند كه با آبگيري سد سيوند (كه در نزديكي

آرامگاه كوروش بزرگ ساخته شده است ) اين اثر تاريخي وملي به

همراه ديگر آثارتاريخي منطقه باستاني پاسارگاد به زير آب خواهد

رفت.بي شك بهره برداري از چنين سدي كه پيامدش سدگذاري بر

افتخارات اين مرز وبوم است فاجعه ايست هولناك.ارگ تاريخي بم

را قهر طبيعت ويران كرد و پاسارگاد را...

تا دير نشده پاسارگاد را دريابيد.

یکشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٥ - عليرضا | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

 

      پورداود ، بیدارگر هویت ایرانی     

احمد احقری – برلين

     استاد ابراهيم پورداود نه به‌خاطر شور و حرارت‌های دوران جوانی و فعاليت‌های سياسی‌اش در زمان انقلاب مشروطه، بلکه به‌خاطر عشق بی‌مانند خود به ايران زمين و فرهنگ ملی ما بود که در عرصه پژوهش‌های علمی – تاريخی در تمدن گذشته ايرانی به نامی ماندگار در تاريخ فرهنگ و ادب ايران و جهان تبديل شد.


کودکی پورداود
       پورداود در روز جمعه 20 بهمن 1264 در محله سبزه ميدان رشت به دنيا آمد. پدر او حاجی داود نام داشت و يکی از تاجرها و مالک‌های سرشناس گيلان بود. او به گفته خودش "در كودكى بسيار ناآرام" بود و "بايد همين سركشى طبع باشد" كه او را "به دگرگون کردن کلام كشاند." پورداود در زندگی‌نامه خود می‌نويسد: " در مكتب اندكی خواندن ونوشتن آموختم. .. كلمات را چندی به‌هم پيوسته وزن وقافيه مخصوص به آن‌ها می‌دادم ومی‌پنداشتم شعر است... رفته‌رفته به مرثيه گفتن پرداختم. در آن‌زمان نوحه‌سرايی رواج داشت. مرثيه‌خوان‌ها در ماه‌های سوگواری به مرثيه جديد احتياج داشتند. مراثی من مشتريانی پيدا كرد. گروه سينه‌زنان با مراثی من به سروسينه می‌زدند. نگفته پيداست كه چگونه به‌خود می‌باليدم وقتی كلمات خود را از گلوی صدها ماتم‌زده می‌شنيدم، به‌ويژه پدرم بسيار خرسند بود كه كوچك‌ترين پسرش ابراهيم آقا شعر می‌گويد، آن‌هم در مصيبت آل عبا. در آن روزگار هنوز در رشت مدارس جديد وجود نداشت. پدرم ... ميل داشت كه من وبرادرانم چيزی بياموزيم، ناگزير مرا به مدرسه حاجی حسن فرستاد. سال‌ها در آن‌جا صرف ونحو خواندم – اگر قول بدهيد به كسی بروز ندهيد، ... چيزی در آن مدرسه ياد نگرفتم- آن‌چه در آن زمان توجه مرا به‌خود جلب می‌كرد لغاتی بود كه دارای حروف «پ» و«چ» و«ژ» و«گ» بود. يقين داشتم اين‌گونه لغات پارسی است. شايد توجه من به ايران باستان كه بايستی بعدها بيش‌تر عمرم را به‌خود مصروف دارد، از همين لغات سرچشمه گرفته باشد."

ابراهيم جوان، ناآرام و جستجوگر
در ارديبهشت 1284، يِعنی در زمانی که هنوز شعله‌های آتش مشروطه بالا نگرفته بود، همراه با برادرش سليمان داودزاده و استادش سيد عبدالرحيم خلخالی به تهران رفت و به تحصيل طب پرداخت و چند ماهی هم در مدرسه آليانس، زبان فرانسه آموخت. با اوج‌گيری انقلاب مشروطه، به فعاليت در صفوف جوانان مشروطه‌خواه پرداخت. ابراهيم جوان اما، تشنه يادگيری علوم جديد بود، طب قديم و فقه دردی از او دوا نمی‌کرد. از پدر خواست او را روانه بيروت کند، ولی او توافقی با خروج ابراهيم از کشور نداشت. تا اين که روزی از روزهای تير 1287 (1908) از مدرسه گريخت و مستقيم به بغداد رفت، تا از آن‌جا به بيروت برود. در بين راه از بيستون، طاق بستان، قصرشيرين و کاخ مدائن ديدن کرد و شيفته تمدن ايران باستان شد. اين شيفتگی ريشه‌های درخت تنومندی شد که بعدها در عرصه پژوهش‌های تاريخی در فرهنگ ايران به ثمر نشست.

پورداود در مهاجرت
با سختی و رنج فراوان در زمستان همان سال به مقصد رسيد. ابراهيم در بيروت مدت دو سال به تحصيل زبان و ادبيات فرانسه مشغول بود. در همين زمان، برخلاف برادرانش نام خانوادگی "پورداود" را برگزيد.

پورداود در ماه اوت 1910 (1289) راهی فرانسه شد و در دانشکده حقوق پاريس به تحصيل مشغول شد و هم‌زمان به فعاليت‌های ادبی و فرهنگی می‌پرداخت. او با ياری علامه قزوينی و کاظم‌زاده ايرانشهر "انجمن مصاحبات علمی و ادبی ایرانیان" را پايه‌گذاری کردند که محفلی علمی-ادبی بود برای ايرانيان مهاجر در پاريس. پورداود در سال 1914 (1293) پيش از شروع جنگ اول جهانی به مدت 3 ماه روزنامه ايرانشهر را با همکاری دوستان خود انتشار داد (آوريل تا ژوئن ۱۹۱۴). او از ماه‌های اوليه جنگ وانگيزه‌های ترک پاريس چنين نقل می‌کند: "... شور جوانی مرا برآن داشت كه خود را به مهلكه اندازم. جذرومد جنگ مرا از پاريس به كنار رود دجله، به بغداد افكند واز آن‌جا به دامنه كوه الوند به كرمانشاه كشاند." در بغداد مديريت و سردبيری روزنامه رستاخيز را با نام مستعار "گل" و با همکاری جمالزاده به‌عهده گرفت و در کرمانشاه نيز به انتشار اين روزنامه ادامه داد. آن‌ها در اين روزنامه مقالاتی برضد اشغالگران کشورمان می‌نوشتند. با احتساب مرحله سوم انتشار رستاخيز در بغداد در راه بازگشت، در مجموع 25 شماره از اين روزنامه منتشر شد (۸ اوت ۱۹۱۵ تا مارس ۱۹۱۶) .3 پورداود در سرمقاله نخستين شماره روزنامه مى‌نويسد: "روزنامه رستخيز كه در اين روزگاران جنگ از پرده سر به در كرده مى‌خواهد ايرانيان را از اين روز رستخيز آگاه ساخته، مانند نفخه صور آنان را به‌سوى قيامت عظماى رزم بخواند، با زبانى ساده همه ايرانيان را از فرصت اين روزهاى تاريخى يادآور است، بدون تمايل به فرقه‌اى مخصوص عموم طبقات را از خرد و بزرگ، از توانگر و بينوا به‌سوى اتحاد و اتفاق مى‌خواند. برخيزيد! برخيزيد! بشتابيد! تا خانه خود را از دشمن نپرداخته‌ايد، از پاى ننشينيد." اين روزنامه توسط دولت عثمانی توقيف شد. پس از آن پورداود با چند تن از مهاجران ايرانی، از جمله استاد سابقش سيد عبدالرحيم خلخالی، رهسپار حلب واستانبول شد.


فعاليت در برلين و هندوستان
مقصد بعدی، اما برلين بود. پورداود در سال 1916 (1295) وارد برلين شد. می‌نويسد: "بارى در آلمان ماندنى شدم. زبان آن ديار را آموختم و باز چند سالى در دانشكده برلين حقوق خواندم. اما نمى‌دانستم كه اين تحصيل به چه كارم خواهد آمد. در دل حس مى‌كردم كه عشق و علاقه‌ام تحصيلى است كه به ايران باستان مربوط باشد. به‌ياد دارم روزى در دبيرستان بيروت، استاد فرانسه ما موضوعى از براى امتحان به‌ما داد. من به‌جاى آن‌كه آن موضوع را بنويسم، چيزى نوشتم راجع به ايران باستان و به‌همين ملاحظه كه از موضوع خارج شده بودم، نمره بدى گرفتم. بنابراين صلاح در اين بود كه دست از حقوق بكشم، چنان‌كه دستم از طب قديم كوتاه شد. همان‌طور هم شد. روزى كه ديدم به چند زبان اروپايى آشنا هستم و به كتبى كه درباره ايران باستان نوشته شده دست‌رسى دارم و مى‌توانم از استادان بزرگ خاورشناس بهره‌ور شوم، بساط حقوق را برچيده منحصراً ايران را موضوع تحصيل و مطالعه خود قرار دادم. اين زمينه بسيار پهناور كه از هزار سال پيش از مسيح تا هفت سده پس از ميلاد امتداد دارد، كافى است كه كسى را در مدت شصت و هفتاد سال به كار و كوشش وادارد" .4

پورداود در طی اقامت خود در برلين با تقی‌زاده آشنا شد و به‌جمع کميته مليون ايرانی پيوست و به عضو فعال اين کميته و همکار فعال مجله کاوه تبديل شد. ضمن آن‌که در کنار تمام اين فعاليت‌ها که عمدتا جنبه سياسی-اجتماعی داشت، به اشتياق ديرين خود نيز پرداخت: عشق به پژوهش در رشته ايران باستان. يکی از عوامل عمده اين آگاهی آشنايی با يكى از خاورشناسان مشهور آلمانى، ژوزف ماركوارت بود. پورداود از طريق گروه مليون ايرانی با او آشنا شد. از اين پس دغدغه اصلی او کنکاش و ايجاد رابطه و پيوند با ادب و فرهنگ باستانی ايران بود. او در آلمان ادبيات و معارف زرتشتی را آن‌چنان عميق آموخت که توانست "ترجمه‌اى از سرودهاى پيامبران ايران كه به‌زبان كهن اوستايى تقرير شده، به زبان نوين ايرانى (پارسى) به جهان ارزانى دارد." .5 پورداود روش‌های مدرن کار پژوهش را از دانشمندان آلمانی آموخت و به‌کار بست. به فارسى‌نويسى و پرهيز از کاربرد افراطی کلمه‌های عربی رو آورد، هرچند که در واژه‌سازی در زبان فارسی افراطی به‌خرج نداد .6

استاد پورداود در سال 1920 (شهريور 1299) در آلمان ازدواج کرد و دو سال بعد تنها دخترش پوران‌دخت به‌دنيا آمد. به‌اين ترتيب او در دوره اقامت خود در برلين تبديل به يکی از معتبرترين استادان ايران‌شناسی در سطح جهان شد. پورداود در سال 1924 (1303) از راه ريگا، مسكو و باكو، به بندر پهلوی رفت و مدت يک‌سال و نيم در آن‌جا ماند.

در مهرماه 1304 (1925) در پی دعوت پارسيان هند، که به مقام علمی و ادبی او پی برده بودند، به‌همراه زن و فرزندش به هندوستان رفت. استاد مدت دو سال و نيم در آن‌جا ماند و به انتشار بخشی از ادبيات مزديسنا وگزارش اوستا پرداخت (نوامبر ۱۹۲۵ تا مه ۱۹۲۸) .7 اين گزارش اولين ترجمه اوستا به فارسی و ارزنده‌ترين گزارش نگارش شده در ادبيات مزديسنا است. پارسيان هند او را به مراسم ويژه زرتشتيان (يزشن) دعوت کردند. تنها چهار پژوهشگر خاورشناس غيرزرتشتی در سراسر جهان موفق به ديدار از اين مراسم شده‌اند (هوگ آلمانی، بانو متانت فرانسوی، جيکسن آمريکايی و استاد پورداود).

استاد پورداود درسال 1928 (خرداد 1307) به آلمان بازگشت و پژوهش‌هايش را پی گرفت. در اين دوره تفسيرجلد دوم "يشت‌ها"، "خرده اوستا" و نخستين جلد "يسنا" را به پايان رساند. در سال 1932 (1311) رابين رانات تاگور، شاعر و فيلسوف نامدار هند در سفری به تهران از دولت ايران درخواست کرد استادی برای تدريس فرهنگ باستان ايران برای دانشگاه ويسوبهارتی هند معرفی کند. او در كتاب "آناهيتا" مى‌نويسد: "تاگور هنگام اقامت در تهران از رضاشاه پهلوى خواست كه كسى را از براى تدريس به دانشكده وى به هند بفرستند. من در آن سال‌ها در آلمان به‌سر مى‌بردم. از دولت ايران به من خبر رسيد كه مرا از براى آن‌جا برگزيدند. در ۲۱ دسامبر ۱۹۳۲ از برلين رهسپار هند شدم و از بندر بمبئى به همراهى آقاى فرامرز بد كه امروزه از دستوران دانشمند و نامبردار پارسيان است به سوى كلكته و شانتى نيكتان رفتيم..." [8]. او از آذرماه 1311 (1932) تا اسفند ماه 1312 (1934) در اين دانشگاه که شخص تاگور بنيان‌گذار آن بود، تدريس و با دستياری يکی از استادان هندی (ضياء‌الدين) صد بيت از اشعار تاگور را به فارسی برگرداند. او در اين مدت در كنگره شرقى هند شركت کرد و رئيس شعبه "پارسى - عربى" در گروه "اوستا" (به رياست دانشمند پارسى تاراپوروالا) بود. پورداود عقيده داشت كه هندوستان گنجينه‌ای از تمدن وفرهنگ باستانی ايران را در خود نهفته دارد. او در مقدمه‌ای بر برهان قاطع نوشته است: "اگر كشاكش روزگار بسياری از آثار كتبی ايران را از ميان برده، خوشبختانه آثار هندوان كه از خويشاوندان بسيار نزديك ما هستند، در سرزمين هندوستان به‌جای مانده. آثار كتبی آنان با آثار كتبی ايران قديم فقط لهجه دارد، چنان‌كه تفاوت لهجه ميان پارسی باستانی واوستايی هم موجود است." تاگور با پورداود دوستی عميقی پيدا کرد. تاگور به‌هنگام ورود پورداود به هند برای تدريس فرهنگ ايران قديم نامه‌ای به او نوشت: "به شما كه پيك ايران بزرگ به مملكت هند هستيد خوش‌آمد می‌گويم. به گواهی صفحات تاريخ هندوستان، ما مردم ايران وهند به‌وسيله هنر وادبيات وفلسفه پيوسته در ارتباط بوده وهميشه پيوند برادری داشته‌ايم. در آن روزگاران طلايی با وجود بُعد مسافت وساير مشكلات موجود ميان ما، روابط معنوی برقرار بود. در قرون اخير روابط ما قطع شد وگرد وغباری صفای دوستی فيمابين را مكدر كرد، ولی هنوز يادگار دوستی ديرين در دل‌های ما برقرار است ودراين زمان كه بيداری آسيا شروع شده، بارديگر به كشف علايق ديرين موفق می‌شويم وخاكسترهای فراموشی را از دوران دوستی می‌زدائيم. شما باخبر بيداری آسيا به هند آمده‌ايد تا بارديگر چراغ‌های خود را روشن كنيم وكعبه تمدن ايران وهند را مجاور يك‌ديگر قرار دهيم وبا سرودها ونوارهای مشترك بارديگر طنينی در آسيا بيندازيم وجان‌ها ودل‌ها را به جستجوی حقيقت واداريم..»

استاد در بازگشت از هند بار ديگر راهی آلمان شد و تا سال 1938 در اين کشور ماند. در اين زمان دولت ايران صدور ارز به اروپا را ممنوع کرد و به اين ترتيب استاد پورداود به ناچار کار ترجمه و گزارش اوستا را رها کرد و در ۲۱ بهمن ۱۳۱۶ به ايران بازگشت.


زندگی در ايران
پورداود پس از بازگشت به ايران، از ارديبهشت 1318 (1939) با سمت استاد دردانشگاه تهران مشغول به کار و تدريس در رشته زبان‌ها و فرهنگ ايران باستان شد. استاد يارشاطر که در آن زمان شاگرد پورداود بود، می‌نويسد: ".. روز نخستين كه شروع به تدريس كرد، دكتر عيسى صديق، رئيس دانشكده براى معرفى‌اش همراه او به كلاس آمد. در كلاس بيش از حد معمول جمعيت بود. بهار و دكتر شفق، و يكى دو تن استادان ديگر نيز براى شنيدن گفتار او حضور يافته بود. با آغاز كار او، دفتر تازه‌اى در برنامه دانشگاه گشوده مى‌شد... پورداود بنيان‌گذار تحصيلات ايران باستان در ايران بود، شوقى كه خود داشت در ديگران نيز اثر مى‌ كرد. در سال‌هايى كه به تدريس اشتغال داشت، علاقه به تحصيل زبان‌ها و ادبيات باستان ايران را در بسيارى دل‌ها بيدار كرد. كم‌تر كسى مانند پورداود با موضوع درس و تحقيق خود هم‌رنگ و هم آواز بود."

پورداود در اسفند سال 1322 (1944) براساس دعوت دولت هند و با ‌همراهی هيئتی فرهنگی که علی اصغر حکمت و رشيد ياسمی هم عضو آن بودند، برای سومين بار به هندوستان سفر کرد و مدت هفتاد روز به بازديد از مراکز فرهنگی هند پرداخت. او در پيش‌گفتار گات‌ها مى‌نويسد: "... در شهرهاى نام‌برده به ديدن دانشكده ها و بنگاه‌هاى فرهنگى و كتابخانه‌ها و موزه‌ها و بناهاى تاريخى و آثار باستانى و جزء اين‌ها پرداختيم و به گروهى از دانشمندان هند و مسلمان و پارسى و انگليسى برخورديم و از راهنمايى و مهمان‌نوازى آنان بهره‌مند بوديم."

از ديگر خدمات استاد در ايران تاسيس انجمن ايرا‌ن‌شناسی در مهرماه 1324 (1945) بود که در کلاس‌های آموزشی آن اساتيد مختلفی به تدريس در رشته‌های گوناگون فرهنگی مشغول بوده‌اند.

از خدمات برجسته استاد پورداود در ضمن حيات او بزرگداشت‌های زيادی به‌عمل آمد. در آبان 1325 (1946) تولد 60 سالگی او در دانشکده ادبيات دانشگاه تهران برگزار و از سوی رئيس وقت اين دانشگاه دكتر على اكبر سياسى به او منشوری در قدردانی از خدمات علمی‌اش در راه احياى فرهنگ و زبان ايران باستان و اوستا رسما ابلاغ شد. درهمين زمان انجمن زرتشتيان تهران هدايايى را به استاد پيشكش ‌كرد و به‌همين مناسبت يادنامه‌اى حاوى شرح زندگى و كارنامه ساليان درازش، به كوشش زنده ياد دكتر محمد معين شاگرد و هم‌شهرى دانشمندش انتشار يافت. در سال 1344 (۱۵ژوئن ۱۹۶۵) به عضويت آكادمى جهانى علم و هنر انتخاب شد. در 6 بهمن 1344 (1966) نماينده پاپ در ايران به پاس خدمات انسان‌دوستى پورداود نشان شواليه سن سيلوستر را از سوى پاپ پل ششم به استاد هديه می‌کنند. در ۱۸ فروردين ۱۳۴۵ (1966) در يك نشست باشكوه كه در انجمن فرهنگى ايران و هند برگزار شد، نشان تاگور كه از برجسته‌ترين نشان‌های دولتى هند است، به پورداود اهداء شد. در حکم اين نشان آمده است: "به‌خاطر كار خلاقانه وخدمت به فرهنگ بشری،اين جايزه به شما اعطاء می‌‌شود. . . "

استاد پورداود در 26 آبان 1347 در سن 83 سالگی در تهران درگذشت. بر طبق وصيت استاد، او را به آرامگاه خانوادگی در رشت منتقل نمودند، در همان مكتب‌خانه خانوادگى‌اش كه نخستين حرف‌ها را با زبان و قلم آموخته بود.

دکتر بهرام فره‌وشی در مرگ استاد می‌نويسد: "... تا اين‌كه بامدادى پگاه- روز يكشنبه ۲۶ آبان ماه ۱۳۴۷ - خدمتگزار او به من تلفن كرد كه استاد سخت بيمار است، باران تندى مى‌باريد. خود را به شتاب به بالينش رساندم. وى شب‌ها در كتابخانه خود بر روى نيم‌تختى مى‌خفت، هم‌چنان پرشكوه در ميان انبوه كتاب‌ها بر تخت خفته بود و كتابى گشوده، در كنارش بود. دست وى را به دست گرفتم، هنوز گرم بود، ولى ديگر زندگى در آن نبود. شب هنگام دو بار برخاسته بود، چراغ افروخته و كتاب خوانده بود و سپس آرام چشم از جهان فرو بسته بود."


آثار پورداود
به‌غير از مجموعه گفتارها و رسالات فراوان استاد، تنها كتاب‌های علمی وتحقيقی و ترجمه‌هايی كه از او مانده، شامل 2200 صفحه می‌شود. كار بزرگ پورداود ترجمه وتفسير اوستاست كه شامل دو جلد "يشتا"، دو جلد "يسنا"، دو ترجمه از "گات‌ها" و يك جلد "ويسپرد" می‌شود.

از آثار ديگر او آناهيتاست که خود در مقدمه آن می‌نويسد: "اين نامه كه پنجاه گفتار دربردارد، نامه‌ای است مانند فرهنگ ايران باستان كه در سال 1326 گسترش خوانندگان ارجمند گذاشته شد ونامه‌ای است، همانند «هرمزدنامه» كه درسال 1331 گسترش يافته است. گفتارهای اين نامه چون گفتارهای دونامه نام‌برده در موضوع‌های گوناگون است، برخی تاريخی وبرخی لغوی وبرخی ديگر ادبي واجتماعي است. هرچه هست از مرز ايران زمين نيست، يا يك گونه پيوستگی با ميهن ما دارد." بعد از كتاب "فرهنگ ايران باستان" كه بخش نخست آن در 1326 چاپ شد و دو بخش ديگر آن منتشر نشده است، بايد از "هرمزدنامه"، "گفت شنود پارسي" كه به سال 1312 در بمبئي چاپ شد، ايران‌شاه، خرمشاه ويادداشت‌هاي گات‌ها نام برد. براين گنجينه بايد چندين كتاب منتشر نشده را هم افزود که موضوع همه آن‌ها فرهنگ وايران باستان است. استاد پورداود هم‌چنين دارای ديوان اشعاری است که که آن را به‌خاطر تنها دخترش "پوران‌دخت‌نامه" ناميده است.

منابع:
1. به بهانه سى و ششمين سالگرد فوت استاد پورداود گزارشگر پرشور اوستا، بوذرجمهر پرخيده (http://www.sharghnewspaper.com/830828/html/hist.htm )

2. http://www.ichodoc.ir/p-a/CHANGED/74/html/74-20.htm

3. نگاه نو، شماره ۳۶، به‌نقل از منبع 1

4. آناهيتا ص ۲۲، به‌نقل از منبع 1

5. بهرام گور انكساريا در مقدمه يشت‌ها، به‌نقل از منبع 1

6. راهنماى كتاب سال ۱۱ ش ۹، به‌نقل از منبع 1

7. مقدمه كتاب آناهيتا

8. پنجاه گفتار پورداود، گردآورنده مرتضی گرجی

----------------------------------------------------------

روشنفکران مشروطه در برلين 7: علامه قزوينی

روشنفکران مشروطه در برلين 6: محمدعلی خان تربيت

روشنفکران مشروطه در برلين 5: محمدعلی جمالزاده

روشنفکران مشروطه در برلين 4: کاظم زاده ايرانشهر

روشنفکران مشروطه در برلين 3: سيدحسن تقی زاده

یکشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٥ - عليرضا | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

 

     گذری در جهان سکندلایف   

حسین نوش­آذر

      میلیون­ها نفر در صفحه­ی «سکند لایف» (Second Life)، در چهار سال گذشته یک جهان دیگر و واقعیت ِ دومی ساخته­اند. آنها در این جهان خودساخته و این واقعیت ِ خودآفریده چیستی و کیستی­شان را آن‌گونه که می­خواهند و می­پسندند رقم زده­اند و بدین ترتیب از پشت «نقاب» آرزوها و رویاهاشان را در یک دنیای مجازی تحقق داده­اند. اکنون نمایندگان شرکت­ها و بانک­ها و حتی دولت­ها هم به این جهان مجازی راه پیدا کرده­اند.

آن زندگی دیگر
همگان به سادگی می­توانند به جهان ِ مجازی سکند لایف راه پیدا کنند. کافی­ست که به اینترنت دسترسی داشته باشی. آنگاه می­توانی به نشانی www.secondlife.com بروی، به عضویت سایت دربیایی و نرم­افزارهایی را که احتیاج داری، به رایگان دانلود کنی.

عضویت در سایت رایگان است، اما تنها اعضایی که ماهانه شش دلار به عنوان حق عضویت می­پردازند، از حق خرید و فروش زمین و به یک معنا از حق شهروندی برخوردارند. با کارت اعتباری و از طریق پی­پل به سادگی می­توان از حق شهروندی برخوردار شد. پس از ثبت نام در سایت می­توانی همزاد ِ خود را بیافرینی. همزاد ِ تو یا به اصطلاح Avator نماینده­ی تو، تصور یا همان ایماژی­ست که دوست داری از خودت ایجاد کنی. همزادت تصور آرمانی تو از خودت است. همزادت یک شخصیت مجازی­ست که می­توانی به او لباس­های مد ِ روز بپوشانی و آرایشش کنی. همزادها می­توانند راه بروند، پرواز کنند و به جاهای گوناگون بروند و با اشخاص دیگر آشنا شوند.

واحد ِ پول سکند لایف دلار ِ لیندن است. هر دلار آمریکا معادل دویست و هفتاد دلار لیندن است. در سکند لایف می­توانی همه چیز را بخری و هر چه را که دوست داری بفروشی. معاملات املاک از سودآورترین معاملات در سکند لایف است. سکس و قمار، و یا کافه­گردی هم پول­ساز است. زندگی روزانه در سکند لایف بر محور کافه­گردی، شرکت در مهمانی­ها، مد و خرید و فروش اتفاق می­افتد. در تالارهای گفت و گو می­توان دیگران را شناخت و به اتفاق به جاهای دیدنی رفت.

اشک اوید و آن واقعیت ِ دوم
در اساطیر یونان آمده است که اوید Ovid مجسمه­ای از مرمر ساخت. این مجسمه آن­قدر زیبا بود که اوید به آن دل باخت. دل ونوس از اشک­های اوید به رحم آمد و به مجسمه زندگی بخشید. ادبیات تخیلی – علمی بیانگر آرزوی انسان است برای از میان برداشتن مرز ِ میان تخیل و واقعیت. در اواسط دهه­ی هشتاد میلادی سایبرپانک­ها موفق شدند جهان ِ تخیلی – علمی و رمانتیسم سیاه را در دنیای وب تحقق بخشند. در رمان ِ Snow Crash نوشته­ی نیل استیفنسن Neal Stephenson انسان­ها از واقعیت ِ دردناک و خشن ِِ جهان سرمایه­داری می­گریزند و به «فراکهکشانی» (Metauniversum) پناه می­آورند که در آنجا هر کس می­تواند آن تصور ِ آرمانی از خودش را اجرا کند و به نمایش بگذرد: واقعیت ِ دومی که رنج ِ پذیرش واقعیت زندگی روانه را نه تنها تحمل­پذیر می­کند، بل­که حتی به خود ِ واقعیت تبدیل می­شود. نیچه گفته بود: انسان موجودی­ست که باید بر او چیره شد.

در دنیای سکند لایف انسان بر خودش چیره می­شود، به این شکل که تخیل را به جای واقعیت، و تصور را به جای حضور می­نشاند. ظاهراً جهان، این جهان ِ واقعی دیگر کافی نیست. انسان به گریزگاهی نیاز دارد. در زمانه­ای که می­گویند تاریخ به پایان خود نزدیک می­شود، انسان به تخیل پناه می­آورد و در جهان مجازی زندگی جاودانه­ای برای خود فراهم می­کند. در سکند لایف آن «من» ای را می­بینیم که هرگز پیر و درمانده نمی­شود.

در غرب به تعداد سالخوردگان هر دم افزوده می­شود و از تعداد نوزادان هر دم کاسته می­شود. چنان است که انگار انسان غربی با انقطاع نسل اش جهان واقعی را ترک می­کند و به دنیای مجازی پناه می­آورد. جایی که تصور بر حضور، خیال بر واقعیت، توانایی بر درماندگی برای همیشه چیره شده است. این جهان زیبا ساکنانی دارد که خودشیفتگی­شان را با آفرینش همزادهایی زیبا و حماسی ارضا می­کنند. آنچه که تا دیروز در کلام ِ روزانه در وبلاگ­ها اتفاق می­افتاد، اکنون به شکل پیچیده­تر و متکامل­تری در یک جهان سه بعدی اتفاق می­افتد.
دوست داری کی باشی و چطور باشی؟
در آغاز بازی از خودت می­پرسی: من دوست دارم کی باشم؟ رنگ پوستم سبز باشد یا قرمز یا آبی؟ من مردم، اما دلم می­خواهد زنی باشم زیبا یا برعکس من زن هستم اما دلم می­خواهد یک مرد باشم. در هر حال، هر چی که هستی و هر کی که می­خواهی باشی در جهان سکند لایف مانع و محدودیتی برای کیستی و چیستی تو وجود ندارد. همزاد تو در آغاز بازی فقط یک مهره­ی برهنه است. تو می­توانی همزادت را از میان دوازده الگو انتخاب کنی. الگوی زنانه، مردانه و حیواناتی مثل روباه یا خرس. بعد از آن که جنسیتت را تعیین کردی، باید نامی برای خودت انتخاب کنی. سکند لایف پیشنهاد می­کند که در انتخاب نام دقت کنی. اگر نامت را انتخاب کردی، دیگر راه برگشت وجود ندارد. ما در دهکده­ی جهانی زندگی می­کنیم. مرزها بی­معنی شده­اند. نامی را انتخاب کن که در همه­ی زبان­ها خوش­آهنگ باشد.

در سکند لایف بازنده و برنده بی­معنی­ست. همه چیز مثل جشن کارناوال است. آدمی به لباس مبدل درمی­آید که از پشت نقاب از زندگی لذت ببرد. با این حال تو به همزادت نگاه می­کنی و به این حقیقت پی می­بری که همزادت یک چهره­ی معمولی و متوسط ­الحال است. موشواره را به حرکت درمی­آوری و روی یکی از فرمان­ها توقف می­کنی. حالا می­توانی موهایت و رنگ پوستت را تغییر بدهی. پرومته از همین حد از توانایی برخوردار بود. خدا مرده است. تو اکنون به جایگاه خداوند فرازآمده­ای که خدای خودت باشی. همه چیز به موشواره و صفحه کلیدت بستگی دارد. تو که نه، همزادت حالا می­تواند بدود، پرواز کند یا سوار اتوموبیلش شود و خود را به یک کافه برساند. همزادت می­تواند به طرفه­العینی خود را به رم برساند. در رم خبری نیست. به یک بازار می­روی که آن هم خلوت است. جزیره­ی ایبیسا را دارند می­سازند. در راه به یک دختر زیبا برمی­خوری که روی زمین خود را رها کرده است. به او نزدیک می­شوی، می­خواهی با او سر صحبت را باز کنی. می­گوید: به ظاهرم نگاه نکن. من گی هستم. می­گویی باشد و می­روی به کافه­ای که صاحب آن یک آلمانی­ست. در آنجا موسیقی هست و آدم­هایی که همه شبیه تو هستند و می­توانند به زبان تو صحبت کنند. با ماریا آشنا می­شوی و بعد از آن که او از کلاه تو یا لباست تعریف کرد، از کافه بیرون می­آیی. یادت باشد حتماً سری به دفتر روزنامه­ی آواستار بزنی. در دفتر روزنامه مهمترین عنوان خبرها را می­شود دید. وقتی از همزادت جدا می­شوی که به خودت نگاه کنی، به این واقعیت ساده پی می­بری که آدمی گاهی به یک نقش فرومی­رود تا با واقعیت هستی خودش بیشتر آشنا شود. برای همین می­گویم: آرزوهای ما افشاگرند.

نقاب و تمدن
شکسپیر گمان می­کند زندگی صحنه­ی یک نمایش است. ما به صحنه می­آییم که در لباس مبدل و از پشت نقاب در نقشی که برای­مان تعیین شده است بازی کنیم. پیرآندللو اعتقاد داشت که آدمی نقاب بر چهره دارد. لباس نظامیان، حجاب زنان مسلمان، آرایش سرخپوستان، کلاه ِ سفید کوکوس­کلان­ها همه نقاب­هایی هستند که زندگی دوم آدمی را به نمایش می­گذارند. نقاب یک خاصیت ِ دوگانه دارد: من ِ آدمی را از چشم غیر پنهان می­کند تا آن را به شکلی دیگر در انظار عموم به نمایش بگذارد. تئودور آدرنو و ماکس هورکهایمر در توضیح دیالکتیک روشنگری اعتقاد داشتند که تمدن با نقاب آغاز شد. اودیسه، اولین انسان مدرن، انسان بودنش را مدیون تخیلش است. از او پرسیدند که تو کی هستی؟ اودیسه پاسخ داد: هیچکس.

زندگی دوم، بعد از مرگ
پس از طوفان نوح خداوند به انسان زندگی دوباره را اعطا کرد. با این حال کشتی نوح کوچک بود. ناگزیر از هر موجود زنده­ای تنها عده­ی اندکی می­توانستند به کشتی راه پیدا کنند. سکند لایف مصداق ِ کشتی نوح است. با این تفاوت که در دنیای مجازی هر کسی می­تواند آن «زندگی دوم» را تجربه کند. بر اساس باور مسیحیان «زندگی دوم» بعد از مرگ اتفاق می­افتد. از این نظر دنیای مجازی سکند لایف یک جهان ِ مسیحی­ست که با تکنولوژی تحقق پیدا کرده است.

در سکند لایف «مشارکت فعال کاربران» یا اینتراکتیویتت به سطحی والاتر ارتقا یافته است. اگر در وبلاگ­ها یا در سایت­های خبری مثل «زمانه» مشارکت خوانندگان تنها در سطح کلامی و به شکل کتبی اتفاق می­افتد، در سکند لایف برای نخستین بار کنش اجتماعی به شکل اینتراکتیو روی می­دهد. این کنش هر چند دموکراتیک است، اما رویکرد آن به آرمانشهر یا مدینه­ی فاضله، به آن ناکجاآبادی­ نیست که از صلح و دوستی و برابری و عشق نشان دارد. تویوتا و ب ام و آدیداس در سکند لایف نمایندگی دارند، برخی از سیاستمداران اروپایی و آمریکایی در این اجتماع حضور دارند، سوئد تازگی در سکند لایف یک دفتر نمایندگی باز کرده است و با وجود آن که سکند لایف هنوز در مرحله­ی فئودالیسم است و در نتیجه هنوز دوره­ی بنگاه­های نشر خبر فرانرسیده، اما شرکت اشپرینگر، بزرگترین انتشاراتی آلمان نخستین روزنامه­ی سکند لایف را به نام AvaStar منتشر می­کند. هفت روزنامه­نگار حرفه­ای حقوق­بگیر هر روز مهم­ترین رویدادها را به شکل عنوان­های برجسته و جنجالی در اختیار کاربران قرار می­دهند.

محور کنش اجتماعی در سکند لایف پول است. در اجتماع هر چه تقاضا بیشتر باشد و عرضه کمتر، بهای کالا بیشتر است. در سکند لایف هر چه کالا بیشتر قابل دسترس باشد و سریع­تر بتوان آن را عرضه کرد، به بهای آن افزوده می­شود.

در سال گذشته سه میلیون نفر به عضویت این سایت درآمده­اند. ده درصد کاربران آلمانی هستند و باقی انگلیسی­زبان. آیا به زودی در سکند لایف شاهد پیدایش نخستین جزیره­ی فارسی زبان با اولین روزنامه­ و اولین ایستگاه رادیویی «زمانه» و اولین قهوه­خانه و اولین سالن تأتر و سینما خواهیم بود؟ هر چه باشد عرفان ما با مسیحیت خویشاوند است. چقدر از کرامات و خرق عادات مشایخ در ادبیات صوفیه سخن به میان آمده است؟ مگر نه این است که ساکنان سکند لایف هر یک می­توانند روی دریاها راه بروند و در آسمان­ها پرواز کنند و مگر نه این است که در فرهنگ باستانی ما همیشه آرزوی آرمان­شهری را داشتیم که بتوانیم در کوچه و خیابان­هایش راه برویم و شخصیت­هایی را ببینیم که مخرج مشترک قهرمانان و خدایانی هستند که در ذهن ما نماد رستگاری و خیر هستند؟

یکشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٥ - عليرضا | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

 

      به ياد علي‌اكبر دهخدا(دخو)      dakhoo11.jpgنوشته:حسين گلستاني


هفتم اسفند سالروز درگذشت علامه علي‌اكبر دهخداست.
به همين بهانه متن زير را از شماره 160 ماهنامه گل‌آقا انتخاب كرديم.

علي‌اكبر دهخدا سال 1297 هـ . ق در تهران متولد شد. به سن تحصيل كه رسيد از محضر شيخ غلامحسين بروجردي استفاده كرد. بعد وارد مدرسه سياسي شد. چون منزل دهخدا در جوار منزل آيت‌الـله حاج شيخ هادي نجم‌آبادي بود وي از اين حسن جوار استفاده كامل برد. در همين ايام به تحصيل زبان فرانسه پرداخت و بعد همراه معاون الدوله غفاري به اروپا رفت. دو سال در اروپا (وين) اقامت داشت و زبان فرانسه و معلومات جديد را تكميل كرد. مراجعت دهخدا به ايران مقارن با آغاز مشروطيت بود كه با همكاري جهانگيرخان و قاسم‌خان روزنامه صوراسرافيل را منتشر كرد. جذاب‌ترين قسمت آن روزنامه ستون طنزي بود كه به عنوان چرند پرند به قلم استاد دهخدا و با امضاي دخو نوشته مي‌شد و بدين وسيله مطلب جديدي را در عالم روزنامه‌نگاري ايران و نثر معاصر پديد آورد. پس از آنكه محمدعليشاه مجلس را تعطيل كرد دهخدا با جمعي از آزادي‌خواهان به اروپا تبعيد و بعد از فتح تهران به دست مجاهدين و خلع شاه، دهخدا، از تهران و كرمان به نمايندگي مجلس انتخاب شد و با استدعاي احرار و سران مشروطيت به ايران بازآمد.
از آثار مهم او: لغت‌نامه در پنجاه جلد و امثال‌وحكم در 4 جلد مي‌باشد. دهخدا در روز دوشنبه 7 اسفند ماه 1334ش درگذشت و در ابن‌بابويه دفن شد.

اينك يك قطعه از كتاب چرند پرند استاد دهخدا از شماره 12 صوراسرافيل:

اخبار شهري
ديروز سگ حسن‌دله نفس‌زنان و عرق ريزان وارد اداره شد. به محض ورود بي سلام و عليك فوراً گفت فلان كس زود زود اين مطلب را يادداشت كن كه در جشن خيلي لازم است، گفتم رفيق حالا بنشين خستگي بگير. گفت خيلي كار دارم زود باش تا يادم نرفته بنويس كه مطلب خيلي مهم است. گفتم رفيق مطلب در صندوق اداره به قدريست كه اگر روز‌نامه هفتگي ما به بلندي عريضه كرمانشاهي‌ها يوميه هم كه بشود باز زياد مي‌آيد. گفت اين مطلب ربطي به آنها ندارد، اين مطلب خيلي عمده است. ناچار گفتم بگو گفت قلم بردار. قلم برداشتم گفت بنويس «چند روز قبل» نوشتم. گفت بنويس«پسر حضرت والا در نزديك زرگنده» نوشتم. گفت بنويس «اسب كالسكه‌اش در رفتن كندي مي‌كردند» نوشتم، گفت بنويس «حضرت والا حرصش درآمد» گفتم باقيش را شما مي‌گوييد يا بنده عرض كنم يك مرتبه متعجب شده چشمهايش را به‌طرف من ‌دريده گفت گمان نمي‌كنم جناب‌عالي بدانيد تا بفرماييد.
گفتم حضرت‌والا حرصش درآمد «رولوه» را از جيبش در آورده اسب كالسكه‌اش را كشت. گفت عجب، گفتم عجب، جمال شما. گفت مرگ من شما از كي شنيديد،گفتم جناب‌عالي تصور مي‌كنيد كه فقط خودتان چون رابطه دوستي با بزرگان و رجال و اعيان اين شهر داريد ازكارها مطلعيد و ما به كلي ازهيچ جاي دنيا خبر نداريم. گفت خير هرگز چنين جسارتي نمي‌كنم.
گفتم عرض كردم مطلب در صندوق اداره ما خيلي است، و اين مطلب هم پيش آن مطالب قابل درج نيست، گذشته از اينكه شما خودتان مسبوقيد كه تمام اروپاييها هم درين مواقع همين كار را مي‌كنند يعني اسب را در صورتي كه اسباب مخاطره صاحبش بشود مي‌كشند، ديگر شما مي‌فرماييد حضرت والا حرصش درآمد، شما الحمدللـه مي‌دانيد كه آدم وقتي حرصش دربيايد ديگر دنيا پيش چشمش تيره و تار مي‌شود خاصه وقتي كه از رجال بزرگ مملكت باشد كه ديگر آن وقت قلم مرفوع است براي اينكه رجال بزرگ وقتي حرصشان درآمد حق دارند همه كار بكنند همان طور كه اولياي دولت حرصشان درآمد و بدون محاكمه قاتل بصير خلوت را كشتند، همان طوري كه حبيب‌اللـه افشار حرصش درآمد و چند روز قبل به امر يكي از اوليا، سيف‌اللـه خان برادر اسداللـه‌خان سرتيپ قزاقخانه را گلوله پيچ كرد، همان طور كه نظام السلطنه حرصش درآمد و با آنكه پشت قرآن را مهر كرده بود جعفر آقاي شكاك را تكه‌تكه كرد، همان طور كه آن دو نفر حرصشان درآمد و دو ماه قبل يك نفر ارمني را پشت يخچال حسن آباد قطعه‌قطعه كردند، همان طور كه آدمهاي عميدالسلطنه طالش حرصشان درآمد و آنهايي را كه در «كرگانه رود» طرفدار مجلس بودند سر بريدند، همان طور كه عثماني‌ها به‌خواهش سفير كبيرهاي ما حرصشان درآمد چهار ماه قبل زوار كربلا را شهيد كردند و امروز هم اهالي بي‌كس و بي‌معين اروميه را به باد گلوله توپ گرفته‌اند.
همان طور كه پسر رحيم خان چلبيانلو حرصش درآمد و دويست و پنجاه و دو نفر زن و بچه و پير مرد را در نواحي آذربايجان شقه كرد، همان طور كه مير غضبها حرصشان درآمد و درختهاي فندق «پارك» تبريز را با خون ميرزا آقاخان كرماني و شيخ احمد روحي و حاج ميرزا حسن‌خان خبير الملك آبياري كردند، همان طور كه يك نفر حكيم حرصش درآمد و وزير دربار را در رشت توي رختخوابش مسموم كرد، همان طوركه پليس حرصش درآمد و مغز سرميرزا محمدعلي‌خان نوري را با ضرب شش پر از هم پاچيد همان طور كه اقبال السلطنه در ماكو حرصش درآمد و خون صدها مسلمان را بنا‌حق ريخت، همان طور كه دختر معاون الدوله حرصش درآمد و وقتي پدرش را به خراسان بردند به زور گلوله درد خودش را خفه كرد، همان طور كه مهمان خسرو در «مئر» آذربايجان پشت آن درخت چنار حرصش درآمد و ميزبان را كه اول شجاع ايران بود پوست كند، همان طور كه ميرزا علي محمدخان ثريا درمصر و ميرزا يوسف خان مستشارالدوله در تهران و حاجي ميرزا علي خان امين الدوله در گوشه «لشت نشا» حرصشان درآمد و به قوت دق و سل خودشان را تلف كردند، و ، ووو...
بله آدم مخصوصاً وقتي كه بزرگ و بزرگ‌‌زاده باشد حرصش كه در بيايد اين كارها را مي‌كند، علاوه برين مگر برادر همين حضرت والا وقتي يك ماه قبل در اصفهان مادر خودش را كشت ما هيچ نوشتيم؟ ما آن‌قدر مطلب براي نوشتن داريم كه به اين‌چيزها نمي‌رسد، گذشته از اينها شما مي‌دانيد كه پاره‌اي چيزها مثل پاره‌اي امراض ارثي است. حسين قلي‌خان بختيار را اول افطار به اسم مهماني زبان روزه كي كشت؟ گفت بله حق با شما هست. گفتم پدر همين حضرت والا نبود؟ گفت ديگر اين طول و تفصيلها لازم نيست، يكدفعه بگوييد فرمايش شما نگرفت.
گفتم چه عرض كنم. گفت پس با اين حساب ما بور شديم. گفتم‌جسارت است.
گفت حالا از اين مطالب بگذريم راستي خدا اين ظلمها را بر مي‌دارد، خدا از اين خونهاي ناحق مي‌گذرد، گفتم رفيق ما درويشها يك شعر داريم، گفت بگو، گفتم:
اين جهان كوه است و فعل ما ندا
بازگردد اين نداها را صدا
گفت مقصودت از اين حرفها چه چيزست؟ گفتم مقصودم اين است كه تو كه اسمت را سگ ‌حسن دله گذاشته‌اي و ادعا مي‌كني كه از دنيا و عالم خبر داري عصر شنبه 21 چرا در بهارستان نبودي. گفت بودم؛ گفتم بگو تو بميري، گفت تو بميري.
گفتم خودت بميري. گفت به! تو كه باز اين شوخيهات را داري، گفتم رفيق عيب ندارد دنيا دوروز است.

مأخذ:
چرندپرند، علي اكبر دهخدا، چاپ سوم- صص:40-37

یکشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٥ - عليرضا | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

 

                  شامپانزه‌هاي باستان، مجهز بوده‌اند!

شامپانزه‌های غرب آفريقا 4300 سال پيش برای شکستن ميوه‌های مغزدار از سنگ استفاده می‌کرده‌اند.
به گزارش «بي.بي.سي»، اين اکتشاف قديمی‌ترين شواهد از کاربرد ابزار توسط نزديکترين خويشاوند تکاملی انسان را فراهم می‌آورد.

به گفته محققان اين نوع مهارت ممکن است از يک جد مشترک شامپانزه و انسان به ارث رسيده باشد يا اينکه ناشی از تقليد از انسان باشد.

به نوشته نشريه «اقدامات آکادمی ملی علوم» (PNAS) شايد هم انسان و شامپانزه به طور جداگانه و مستقل در استفاده از ابزار مهارت يافته باشند.
استفاده شامپانزه از ابزار سنگی ابتدا در قرن نوزدهم مشاهده شد.

«جوليو مرکادر» و همکارانش ابزارهای سنگی را در محوطه نولو در ساحل عاج کشف کردند، تنها نقطه‌ای که می‌دانيم زيستگاه شامپانزه ماقبل تاريخ بوده است.

مقايسه سنگ‌های حفر شده با ابزارهای سنگی مورد استفاده انسان باستان يا شامپانزه‌های امروزی نشان می‌دهد از آنها برای شکستن ميوه‌های مغزدار استفاده می‌شده است.

محققان می‌گويند، آثار نشاسته بر سنگ‌ها حاکی است که از آنها برای شکستن ميوه‌های ويژه منطقه استفاده می‌شده است.
محققان در مقاله خود نوشتند: فرهنگ مادی شامپانزه‌ها دارای سابقه ای ماقبل تاريخی است که ريشه‌های عميق آن اکنون به تدريج درحال کشف شدن است.

قدمت اين ابزارها 4300 سال برآورد زده شد که با معيارهای انسانی معادل اواخر عصر حجر پيش از فرارسيدن عصر کشاورزی است.

یکشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٥ - عليرضا | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

 
       تجارت پرسود فروش جنازه زنان در چين

 

 گروهي از تبهکاران چيني که زنان را به قتل مي رساندند و اجساد آنان را به مرداني که دوست داشتند در زندگي پس از مرگ وضعيت بهتري داشته باشند مي فروختند، دستگير شدند.

با دستگيري اين گروه از تبهکاران مشخص شد در تجارت اين گروه اجساد زنان از زنده آنها ارزش بيشتري دارد.

يانگ دونگ يان، سي و پنج ساله در چهارم ژانويه در استان ژان زي در حال بازي کردن با کودکانش بود دستگير شد.

او متهم به ارتکاب دو قتل بود. وي پس از بازداشت به خبرنگار روزنامه ديلي لگال گفت؛ «من فقط مي خواستم پولي به دست بياورم. اين سريع ترين راه رسيدن به پول بود. مطمئن باشيد که اگر دستگير نمي شدم باز هم به اين کار ادامه مي دادم.» بعد از دستگيري دونگ يان، دو شريک او ليو شن بائه و هوي هابو هم دستگير شدند. به جز آنها لي لانگ شن که مسوول فروش جنازه ها به متقاضيان بود هم دستگير شده است.

ژانگ يانگ ژون رئيس پليس منطقه يانون مي گويد؛ «خوشحاليم که خيلي زود توانستيم اين مساله را حل و فصل کنيم و مانع از اين شويم که زنان بيشتري به قتل برسند... اين قاتل ها راه راحتي براي به دست آوردن پول پيدا کرده بودند و اگر دستگير نمي شدند قطعاً بر تعداد قتل هاي خود مي افزودند.

در برخي مناطق روستايي چين اين اعتقاد وجود دارد که اگر پسر خانواده فوت کند بهتر است که يک زن تازه فوت کرده در کنار او دفن شود تا پسر در آن دنيا تنها نباشد. جالب اينکه اين دو جنازه پس از برگزاري مراسم ازدواج در کنار هم دفن مي شوند. در اين نقاط از چين دفن کردن ماکت يک خانه و ماکت يک اتومبيل براي اينکه فرد درگذشته در زندگي بعدي خود صاحب آنها باشد هم شايع است.

يانگ اولين قتل خود را به اين صورت انجام داد که با پرداخت دوازده هزار يوان (حدود 1500 دلار) به يک خانواده، دختر عقب افتاده آنها را خريد. خانواده اين دختر فکر مي کردند که يانگ قصد ازدواج با دختر آنها را دارد اما يانگ با کشتن زن جسد او را به مبلغ حدود دو هزار و يکصد دلار به لانگ شن فروخت. لانگ شن هم جنازه دختر را به مبلغ دو هزار و هفتصد دلار به خانواده يي در روستاي وي ژان فروخت.

بعد از آنکه يانگ با پولي که به دست آورده بود به خانه بازگشت همسايه هاي او متوجه شدند که وي پول زيادي به دست آورده است و براي همين از وي پرسيدند که چگونه اين پول را به دست آورده است. بعد از آنکه يانگ جريان را براي آنها توضيح داد آنها تصميم گرفتند که اين کار را مجدداً انجام دهند. اين سه نفر در ماه گذشته يک زن خياباني را کشتند، اما خريدار اين بار تنها 1200 دلار به آنها پرداخت کرد.

اگرچه اين افراد به جرم دو قتل احتمالاً به مرگ محکوم خواهند شد اما لانگ شن که به سرقت جنازه زنان تازه درگذشته پس از دفن در گورستان ها هم اعتراف کرده است، احتمالاً با مجازات مرگ روبه رو نخواهد شد.

اعتقادات چيني

- در برخي مناطق چين اينگونه رسم است که مواد خوراکي، پوشاک و کليه مايحتاج يک زندگي معمولي همراه فرد مرده دفن مي شود.

- در برخي مناطق ديگر ماکت هاي کوچکي از اشيا و ابزار يک زندگي لوکس همراه فرد درگذشته دفن مي شود تا وي در زندگي بعدي مالک آنها باشد.

- رسم به خاک سپاري يک زن جوان همراه پسر فوت کرده تنها مختص پسراني است که قبل از ازدواج فوت کنند.

- در استان ژو، بسياري از والديني که دختر آنها فوت مي کند به جاي به خاک سپردن آن جنازه دختر را مي فروشند. دولت کمونيستي چين به شدت با اين رسم برخورد مي کرد و اگر کسي اين کار را انجام مي داد به زندان و حتي مرگ محکوم مي شد.

یکشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٥ - عليرضا | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

 

چرا بر جعل نام خليج فارس اصرار مي‌ورزند؟ ٫

 

ترجمه: سيد ايمان ضيابري


      شايد اين سوال بسياري از ايرانيهاي ميهن‌دوست باشد كه چرا با وجود گواهي دادن همه‌ي اسناد و مدارك تاريخي در مورد جاودانه ايراني بودن خليج فارس، اصرار كشورهاي عربي و محافل سياسي استعماري بر جعل كردن نام اين حوزه‌ي آبي شناخته و تثبيت شده است.

شايد دليل اين خصومت‌ورزي آشكار را بيش از اينكه در اتفاقات و رويدادهاي معاصر بتوان يافت، بايد در سير تاريخي تحولات ايران و تعامل حكومتگران ايراني با دولتهاي خارجي جست‌وجو كرد.

تا قبل از سالهاي 1935، ايران توسط كشورهاي غربي، "پرشيا" خطاب مي‌شد و ايرانيها نيز به "پرشين" ملقب بودند همانطور كه آذري‌هاي صفوي با نام "پرشين" شناخته مي‌شدند.

اصطلاح "بربرها" هم در گذشته توسط مردم يونان باستان در مورد كساني استفاده مي‌شد كه يوناني نيستند هرچند كه عليرغم وجود چنين تعبيري، آنها فرهنگهاي بيگانه را تحقير نمي‌كردند. در واقع آنها به قدمت و تمدن عظيم سرزمينهاي باستاني‌تر نظير مصر، بين‌النهرين و ايران كه تمدن خود را بر پايه‌ي تجربيات آنها بنا نهاده بودند، آگاهي داشتند.

ايران و قدرتهاي وقت

پس از درگرفتن جنگهاي دوره‌يي بين ايران و يونان در نيمه‌ي نخست سده‌ي پنجم قبل از ميلاد، در معني و تعبير از اصطلاح "بربر" تغييراتي شكل گرفت. در اين دوره‌ها كه اتئلافهاي زودشكل يافته‌ي يوناني، امپراتوريهاي وسيع ايراني را شكست مي‌دادند، سربازان يوناني از لفظ بربر براي صحبت كردن در مورد ايراني‌ها استفاده مي‌نمودند.

اين جنگها و شكستهايي كه يونان به ايران تحميل مي‌كرد، سرآغاز شكل گرفتن احساسات ضدايراني بود.

براي بسياري از زرتشتيان و ايرانيها، اسكندر مقدوني يادآور آتش افروز خونبارترين جنگهاي ايران و مقدوني بود كه امپراتوري ايراني را به زير كشيد و نخستين خسارتها را به تخت جمشيد وارد ساخت.

عليرغم اينكه مورخان ايراني در مورد اسكندر مقدوني و خسارتهايي كه متوجه ايران ساخت، ديدي بسيار منفي و نفرت‌انگيز ايجاد كردند، اما مورخان غربي قرون وسطي، چنين نظري ندارند و به واسطه‌ي متزلزل كردن قدرت جانشينان هخامنشي‌ها كه هيچ دولتي قدرت به زير كشيدنشان را نداشت، از اسكندر به نيكي ياد مي‌كنند. اين يعني گام دوم گسترش يافتن عقايد ضدايراني بين مردم دنيا.

قبايل آغازين و جنگل‌نشين مغولستان، سومين ضربه‌هاي مهلك تاريخي را بر پيكره‌ي ايران وارد كردند. جايي كه ادوارد تلر، مورخ نامدار مي‌نويسد: خيابانهاي شهر نيشابور كه مركز علم و فناوري و پايتخت فرهنگي جهان اسلام بود، به رودهاي خون تبديل شدند و كمتر شهروندي پيدا مي‌شد كه گردن زده نشود."

مغولها بعد از اينكه تمام تلاش خود را در وارد كردن انواع خسارتهاي جاني و مالي به مردم ايران صرف كردند، كم كم به زندگي شهري عادت كردند و حتي مسجد گوهرشاد ساختند!

دوره‌ي معاصر و كشمكش با اروپا

دوران باستان كم كم به سر رسيد و دوره‌يي كه نامش را معاصر مي‌گذاريم به صورت مجازي آغاز شد!

تاريخ‌نگاران معتقدند ضربه‌هايي كه روسيه در اين زمان به ايران وارد كرد را به هيچ كدام از مستعمرات خود نيز وارد نساخته بود!

رويكرد و نگرش شوروي سابق به ايران در جايگاه يك همسايه‌ي جنوبي با خواندن قسمت كوتاهي از متني كه كميته‌ي مركزي حزب كمونيست براي فرمانده‌ي محلي و نماينده‌ي خود در آذربايجان راجع به كشورمان فرستاده است به راحتي درك مي‌شود:

"كار مقدماتي خود را به كمك نيروهاي خارجي در منطقه‌ي آذربايجان با علم كردن موضوع خودمختاري و جدايي آذربايجان از سرزمين ايران شروع كنيد و همينطور احساسات تجزيه‌طلبانه‌ي مردم گيلان، مازندارن و خراسان را بيدار سازيد..."

در حالي كه پرتغالي‌ها، انگليسي‌ها و هلندي‌ها تلاشي گسترده براي تضعيف صفويان و رقابت در جهت به دست آوردن سرزمينهاي جنوبي كشور را آغاز كرده بودند، روسيه بدون هيچ دردسر، چالش و جنگي توانست تسلطي عمده بر شمال ايران بيابد و نيروهاي خود را به راحتي در نقاط مختلف مستقر سازد.

بعد از مدتي نيز قاجارها ظهور كردند و پس از يك و نيم قرن انتظار براي در دست گرفتن حكومت مركزي، روي كار آمدند كه البته از همان ابتدا نيز بي‌لياقتي خود را به خوبي در سطح جهاني اثبات نمودند.

فتحعلي شاه از اداره‌ي امور مملكتي عاجز بود، نتيجه اين شد كه قراردادهاي ننگين گلستان و تركمانچاي امضا شدند و به همين ترتيب، وسيع‌ترين و آبادترين سرزمين كره‌ي خاكي، به كوچكترين و ضعيف‌ترينشان تبديل شد.

اما بريتانيايي‌ها نيز در پروژه‌ي نابودسازي ايران، كم‌فروشي نكردند. و شايد به واسطه‌ي بي‌لياقتي و عناصر سست پادشاهان قاجاري، صرف نظر از اندك بار علمي احمدشاه كه آن نيز هيچ ارتباطي به كشورداري فاجعه‌بار وي پيدا نمي‌كند، مكتب استعمار در دنيا معني شد!

سر گور اوزلي، فردريك جان گلداسميت، بارون دي رويتر، جورج ناتانيل كورزون، مورگان شوستر، ژنرال آيرون‌سايد، برنارد لوييس و بسياري ديگر از خيانتكاران انگليسي، در طول زمان آنقدر به ايران رفت و آمد كردند و امتيازهاي متفاوت را با تاراج سرمايه‌هاي اين مملكت و به يغما بردن ثروتهاي خداداي ايرانيان دريافت كردند كه شايد مردم انگليس، در طول عمر خود تصور به دست آوردن چنين ثروتهاي بادآورده‌يي را نيز در سر نمي‌پروراندند. هرچند در اين ميان، آبادسازيهاي مختصري كه به واسطه‌ي باز شدن پاي آلمانيها به ايران اتفاق افتاد، اندكي زخم ايرانيان را التيام بخشيد هرچند كه كسي نتوانست ادعاي انگليسي‌ها مبني بر مستعمره شدن خوزستان و بوشهر يا كودتاي سياه 1921 را فراموش كند.

اجلاس ننگين بيلدربرگ در اتريش و ردپاي انگليسي‌ها در جنگ تحميلي عراق بر ايران كه حتي توسط نيويورك تايمز نيز به صورت سربسته اشاره‌هايي در موردش انجام شده بود و همينطور طرح فاجعه‌بار عنوان جديد خليج عـربـي پس از تسلط يافتن حكومت مركزي ايران بر كارخانه‌ي استعماري بريتيش پتروليوم نيز صفحاتي هستند كه استعمار پير در تاريخ ننگين دوره‌ي قاجار و پس از آن در كشورمان رقم زد.

تقريباً از اين دوره به بعد بود كه تحريكهاي انگليس در جهت افزايش دادن آتش اختلاف ايراني ها و اعراب هم بالا گرفت و به اوج خود رسيد. از طرفي انگليس مي‌ديد كه به عنوان معلم استعمار در دنيا، خود از استعمار شكل گرفته‌ بر عليه خود و متحدانش در داخل ايران ضربه مي‌خورد و از طرفي نمي‌توانست منتظر بنشيند تا اتفاقات خوش‌يمني كه ممكن است ايران را به رشدي نسبي برساند، به بار بنشينند.

نتيجه اينكه ترفندي جديد بسته شد و سرانجام آتش اختلاف ديرينه بين عرب و عجم، مجدداً برافروخته شد.

جعل نام خليج فارس

جمال عبدالناصر، پان عربيست افراطي دست‌پرورده‌ي انگليسي‌ها از نخستين سردمداران گسترش نگرش ضدايراني در منطقه‌ي خليج فارس بود. اين در حالي است كه متفكران و مورخان دنياي عرب مانند جورج هوراني و سمير الخليل به دليل آشنايي با پشت پرده‌ي قضايا، اينگونه اقدامات را تقويت نمي‌كنند و مخالف ناسيوناليستي افراطي عربي در جهت تضعيف ايرانيها هستند چرا كه به پيوستگي‌هاي تاريخي ايراني و عرب در زير پرچم اسلام نيز معتقدند.

ريچارد نلسون فراي، مورخ نامي نيز در همين زمينه مي‌نويسد: عربهاي افراطي و جاهل، به نقش كليدي ايران در شكل‌گيري فرهنگ اصيل اسلامي واقف نيستند. شايد آنها مي‌خواهند اينگونه، گذشته را فراموش كنند در حالي كه با اين كار، هويت، اصالت و موجوديت فرهنگي خود را نابود مي‌كنند. بدون حضور تاريخچه‌ي فاخر ايراني در گسترش اسلام، آنها راهي براي پايداري و رشد نخواهند داشت.

در آغاز دهه‌ي 1960، در پي بدعت‌گذاريهاي چارلز بلگراو، مشاور پادشاهان بحرين كه براي نخستين بار، لفظ جعلي خليج عربي را به كار برد، برخي از استانهاي عرب‌نشين حاشيه‌ي خليج فارس نيز به استفاده از اين لفظ جعلي مبادرت ورزيدند. در سال 1952 نيز پس از محاصره‌ي كارخانه‌ي نفت خام بريتانيا (بريتيش پتروليوم) در ايران، اين واژه توسط برخي از اهالي كارخانه پيشنهاد شده بود.

انگليسي‌ها كه ضعيف شدن تدريجي ايران پس از سقوط هخامنشي‌ها را به خوبي درك مي‌كردند و مي‌دانستند امكان مقابله‌ي حكومت ايران با چنين رويكردي وجود ندارد، با هوشمندي فراوان طرحي را پيشنهاد دادند كه دقيقاً ريشه و اصالت ملي و ديني مردم را نشانه مي‌رفت يعني تغيير نام رسمي خليج فارس!

رودريك اوون، نويسنده‌ي انگليسي نيز براي نخستين بار در كتابش با نام "حباب طلايي خليج عربي" اين پيشنهاد را رسماً مطرح كرد. اين پيشنهاد بعداً توسط بي‌بي‌سي نيز منتشر شد تا موجي از شادي را براي مخاطبان عربي‌اش به دنبال بياورد.

اين كشمكش‌ها هرچند بي‌نتيجه دنبال شد، اما راهي مناسب براي فرسايش تدريجي حكومت و روحيه‌ي مردم ايران بود كه انگليسي‌ها نيز به آن واقف بودند. اين اختلافها آنقدر بالا گرفت كه تدريجاً به نفرتي عميق بين اهالي دو گروه تبديل شد.

تا سال 1960 و در تمامي نقشه‌هايي كه معاهدات بين‌المللي، انجمن‌هاي جغرافيايي، مراكز علمي نيز منتشر مي‌كردند، اين بدنه‌ي آبي به نام خليج فارس شناخته مي‌شد كه در واقع پيروي از نظريه‌ي جغرافي‌دانان يوناني يعني استرابو و پتولمي بوده و يك گواه كاملاً آشكار بر قدرت روزافزون امپراتوري ايران نيز به شمار مي‌رفته است.

با گسترش ناسيوناليستي و وطن‌خواهي اعراب كه به طور كلي غيرممكن مي‌نمود، و همينطور كاهش قدرت ايران پس از افول صفويان و روي كار آمدن قاجارها در پس آنان، و نيز كم شدن نفوذ ايران در بين كشورهاي غربي و انگليسي‌زبان، فرصتهاي تبليغاتي عجيبي فراهم شد تا نظريه‌ي خليج عربي گسترش بيابد. قضيه‌ي برييتيش پتروليوم هم مزيد بر علت شد تا اتفاقات ناگوارتري بيفتد.

تا قرن نوزدهم، اصطلاح خليج فارس براي معرفي آنجايي كه امروز درياي سرخ مي‌ناميم استفاده مي‌شد! جغرافيدانان يوناني براي اينكه حوزه‌ي آبي بين شبه جزيره‌ي عربستان و ايران را مورد تاكيد قرار بدهند، نام خليج را خليج فارس گذاشتند و بر آن تاكيد ورزيدند. جغرافيدانان مسلمان نيز در عصر شكوفايي علوم اسلامي اينچنين كردند و به بدنه‌ي آبي بين ايران و شبه جزيره، خليج فارس يا بحر فارس گفتند.

به تدريج نيز جغرافيدانان اروپايي در نقشه‌هاي رسمي كه از كره‌ي زمين منتشر مي‌كردند، نام خليج فارس را به زبانهاي مختلف به شكل واقعي و اصيل آن بيان كردند كه البته به نظر مي‌رسد اين نام از منابع اسلامي گرفته شده باشد.

براي يك مدت زماني كوتاه در قرن هفدهم، لفظ خليج بصره نيز مستعمل شده بود كه يك بندر تجاري مهم در آن زمان محسوب مي‌شد. مجله‌ي تايمز لندن در سال 1840، اين خليج را درياي بريتانيا نام نهاد كه اين نامگذاري از باقي بدعتها عجيب‌تر بود.

اين جدالها ادامه يافت تا جايي كه هر دولت و سرزميني، به يك نام اين حوزه‌ي آبي را براي خود مي‌شناخت! بعضي‌ها هم از لفظ خليج و عده‌يي ديگر از عنوان خليج فارسي – عربي استفاده مي‌كردند.

بعد از انقلاب اسلامي در سال 1979، عده‌يي استفاده از لفظ خليج اسلامي را پيشنهاد دادند كه البته پس از حمله‌ي زودهنگام عراق به ايران، بحث به طور كلي منتفي شد. معروفترين شخصي كه اين لفظ را به كار برد، اسامه بن‌لادن بود كه به تقليد از آيت‌الله صادق خلخالي، خليج فارس را خليج اسلامي خواند.

خليج فارس در نظر جهانيان

سازمان ملل متحد به بهانه‌هاي مختلف و در مناسبتهاي گوناگون، از پرسنل و كادر رسمي اداري خود تقاضا كرده كه تنها از لفظ "خليج فارس" براي نامگذاري حوزه‌ي آبي بين ايران و شبه جزيره‌ي عربستان استفاده كنند همانطور كه در نقشه‌هاي رسمي جغرافيادانان سراسر دنيا اينگونه بوده است. اخيراً نيز دبيرخانه‌ي سازمان ملل در رابطه با مدارك اثبات حقانيت خليج فارس، دو ويژه‌نامه منتشر كرد.

همچنين پس از تصويب در جلسه‌ي 715 شوراي اجتماعي – اقتصادي ملل متحد، گروه متخصصان نامگذاريهاي بين‌المللي آغاز در آوريل 1959 شروع به كار كرد و بر نامگذاري رسمي خليج فارس به عنوان تنها نام اين خليج تاكيد نمود.

اما با تمام اين اوصاف، در بيست‌وسومين دوره‌ي تشكيل اين شورا كه در آوريل 2006 و در شهر وين، پايتخت اتريش، جلسه‌يي برگزار شد و بر اساس آخرين مصوبات، مقرر شد كه هيچ كشور و دولتي را نبايد از انتخاب نامها و اسامي معادل براي انتخابهاي رسمي سازمان ملل در حوزه‌هاي جغرافيايي محروم شود.

هرچند كه در هشتمين كنفرانس سازمان ملل در مورد استانداردسازي نامهاي بين‌المللي كه 27 آگوست 2002 در برلين برگزار شد، به طور رسمي نامگذاري خليج فارس به عنوان خليج عربي، مردود و غيرقانوني عنوان شد.

در سالهاي اخير نيز با توجه به گسترش روابط دوجانبه‌ي آمريكا و امارات عربي متحده كه بزرگترين مدعي تصاحب خليج فارس است، ايالات متحده به نيروهاي خود دستور داده است تا هنگام برگزاري عمليات و مانورهاي نظامي در منطقه، از لفظ خليج عربي براي محاورات روزانه و برقراري ارتباط با مردم، همكاران و همچنين سران عرب و نيز مخابره‌ي اطلاعات و اخبار در رسانه‌ها استفاده كنند.

اين در حالي است كه نامه‌هاي محرمانه و مكاتبات آنها با استفاده از لفظ خليج فارس صورت مي‌گيرد!

تير خلاص ايالات متحده در سال 2004، استفاده از لفظ مجعول خليج عربي در مجله‌ي معتبر نشنال جئوگرافيك بود. مدتي بعد، اكونوميست نيز به تقليد از نشنال جئوگرافيك، از اين واژه در يك نقشه‌ي چاپ‌شده در حاشيه‌ي مقاله‌يي استفاده كرد. از اين پس بود كه علي رغم واكنش تقريباً منفعلانه‌ي وزارت امور خارجه‌ي ايران، فعاليت دفترهاي نمايندگي نشنال جئوگرافيك و اكونوميست در ايران ممنوع و گام تازه‌يي در تيره‌تر شدن روابط تهران – واشنگتن برداشته شد.

شنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٥ - عليرضا | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

 
این وبلاگ متعلق به عليرضا می باشد
شنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٥ - عليرضا | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

خوش آمدید
عليرضا


تماس با ما

مطالب پیشین

RSS Feed


add to google bookmarks
add to yahoo bookmarks
add to msn bookmarks
add to my feedster
Subscribe with Bloglines
add to netvibes
add to live

اخبار هک و امنیت